سوالات یک ذهن خسته!

سلام

یک چند وقتی که فکر عجیب درگیر بعضی مسائل، نمیدونم شاید نباید بهشون فکر کنم. اما مگه میشه، مگه میشه نسبت به جامعه و کشور و ... بی تفاوت باشی؟ گاهی از خودم می پرسم با این شرایط میخوایم به کجا می پرسم. فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم. اما هیچ راهی برای حل این مسایل پیدا نمیکنم. و این موضوع خسته ام میکنه، خیلی خسته!

بنا به دلایلی چند وقتی میشه که گاهی میرم خرید خونه، مثل خرید میوه، لبنیات و ...! این چند وقت همش از خودم می پرسم مردم ماچطور دارن با این گرونی زندگی میکنن؟ وقتی ۴تا دونه خیار متوسط و یک عدد پرتقال میشه ١۵٠٠٠ ریال!!! جالب نه؟ به زندگی خودمون نگاه میکنم و از خودم میپرسم آقای پدر و یا هر مرد دیگه ای چطور داره چرخ زندگی رو می چرخونه؟ نمیدونم شاید شرایط زندگی من همیشه طوری بوده که نبود برخی چیزا مثلا میوه و برنج  و ... تو خونه به نظرم غیر ممکن میاد، حال اینکه میبینم مردمانی رو که بدون اینها دارند به زندگی ادامه میدن!

گاهی از خودم می پرسم باید زاغه نشینها مون رو باور کنم یا ساکنین خیابانهای بالای شهر با صفرهایی نجومی!!! میدونم که باید هر دو رو باور کرد، اما چنین اختلاف طبقاتی، اونم تنها در طی چندین سال، در دنیا بی نظیر. و هربار از خودم می پرسم چکار باید کرد؟ چه راهی برای جلوگیری از چنین مسائلی وجود داره و همیشه این سوالات در گوشه ذهنم بیجواب میمونن! درست مثل پارچه های قدیمی کنج صندوق قدیمی و زهوار درفته توی زیرزمین!

میدونم، شاید نباید به چنین موضوعاتی فکر کرد. شاید راهش این باشه که شونه تکون بدم و با تاسف سرم رو تکون بدم و بگم : آره اینهاست معضلات جامعه امروز ما! و بعد سرگرم زندگی خودم بشم! میدونم میشه نادیدشون گرفت! میدونم میشه براشون شعار داد و جنگید. میشه هزاران کار کرد، اما مشکل اینجاست که من نمیدونم راه درست چیه!

گاهی از خودم می پرسم، اون روزی حدود ٣٠ سال پیش مردمم ریختن تو خیابونها، این همه مشکل داشت جامعه شون؟ این همه بی بندباری، این همه فساد، این همه دروغ و نیرنگ، این همه فقر، این همه اعصاب خراب و ... وجود داشت؟ آیا میدین چنین روزی رو؟ دلم میخواد یکی باهام رو راست باشه و از ه قلبش بهم جواب بده، آیا به خواسته هاشون رسیدن؟ آیا برابری و عدالت برقرار شد؟ آیا جوانهاشون روشنفکر شدن؟ آیا فساد و بی بندباری و غیره با دار زدن مفسدین فی الارض از بین رفت؟ آیا خانه های فسادمون از بین رفت؟ و هزار و یک سوال دیگه!

گاهی از خودم می پرسم چه بر سر جوونیمون اومد؟ دلمون رو به چی خوش کنیم؟ به پولی که نداریم؟ به زندگی آرومی که نداریم؟ به امنیت اجتماعی که اصلا نداریم؟ به تفریحات سالم، که اونقدر زیادن که نمیدونیم شب جمعه هامون رو چطور پر کنین باهاشون؟ و هزار و یک سوال دیگه!

میدونین فقط در چنین زمانی که حس میکنم این نسل بی هویت دهه ۶٠ و ٧٠، حق دارن که بی هویت باشند. چون بهشون هیچی ندادیم! حتی امید زنده بودن و جوانی کردن!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧