غریبانه!

سلام

خوب تعطیلات چطور بود؟ من که کل تعطیلات رو خوونه بودم! سرماخوردگی آخر هفته باعث شد که تمام برنامه ریزیهای این تعطیلات نقش بر آب شود!!! نتیجه خواب بود و خواب بود و خواب! هنوز هم خیلی سرحال نیستم. عجیب احساس ضعف میکنم. اما خوب باید میومدم سرکار! اما اگه اضاع بخواد اینجوری پیش بره، فردا رو باید خونه باشم. بگذریم.

گاهی از خودم می پرسم عجیبتر از زندگی چی میتونه باشه. عجیبترین قسمتش این که، هیچ چیز اونجور که به نظر میرسد نیست. و این رو فقط زمان میتونه بهت نشون بده. این آخر هفته، خان داداش اومده بود برای عیادت من. هربار می بینمش دلم میگیره. وقتی خان داداش و عروس خانوم از هم جدا شدند، حس میکردم خان داداش مقصر، و ... بماند. خیلی طول کشید تا تو این مدت حرف بزنه، اولین تماسی که بعد از جداییشون داشتم، بهم گفت : از من نپرس چرا، نمیخوام درباره ... هیچ تصویری غیر از تصویر زیبایی که داری داشته باشی. شاید یکروز خیلی چیزها رو بهت گفتم. اون روز اومد، خیلی بعد از جداییشون. اون شب بعد از رفتن دوستانمون، نشستیم و گپ زدیم. مثل کسی که بار سنگینی روی دوشش، بعد از مدتها سکوت حرف زد، گفت و گفت و گفت. اشک ریخت، هق هق کرد و من صرفا نظاره گر سختترین منظره زندگیم بودم. برام دیدن شکستن مردی که برادرم بود، با هم بزرگ شده بودیم، پشتوانه ام بود، عزیزم بود، خیلی مشکل بود. اما باید صبوری میکردم، باید جلوی اشکهام رو میگرفتم، تا حرف بزنه تا براحتی هق هق کنهف تا مبادا از دیدن اشک من، غصه اش صد چندان شه و دردش رو باز تو دلش نگه داره.

آدمها فقط منظره بیرونی زندگیت رو نگاه میکنن، از درونش خبری ندارن، نباید هم خبر داشته باشند. اما قسمت بد ماجرا اینجاست که به خودشون اجازه میدن، از روی این نمای بیرونی، قضاوت کنند. وقتی از هم جدا شدند، خیلی سعی کردم قضاوت نکنم. شاید برای همین هم بود که سکوت کردم. هرکی، هر حرفی زد من فقط نگاه کردم. هنوز هم همه ما عروس خانوم رو دوست داریم. هنوز هم دلمون براش تنگ میشه! اینکه دو نفر آدم نمیتونن کنار هم زندگی کنن، باعث بد بودن اونها نمیشه! شاید راه زندگیشون این بوده! شاید هم ...! نمیدونم. فقط می دونم که مسائل همیشه اونجور که به نظر میاد نیستند.

طی چند ماه گذشته کلی اتفاق غریب برام افتاده، اما بعضیهاش خیلی روم تاثیر داشتند. چند وقت پیش خیلی اتفاقی دوست مشترکی رو دیدم با کسی که زمانی خیلی بد دلم رو شکست و من عجیب تلاش کردم آه نکشم! دوست مشترک برام از آدمهای مشترک گفت و از همه مهمتر از تو برام گفت. گفت ازدواج کردی، میدونستم، خودت بهم گفته بودی! اون هم با چه نیش زبونی! یادته چطور بهم گفتی از زندگیم برو بیرون؟ و هیچوقت نفهمیدی که چه دلی از من شکست. انگار یادت رفته بود، این تو بودی که وارد زندگی من شدی و ٨ سال مصرانه تو زندگی من موندی! یادته؟ نمیدونم شاید! دوست مشترک گفت : نمیدونه بچه دار شدی یا نه، وقتی نگاه متعجب منو دید تو ضیح داد : گویا بچه دار نمیشدین!!!! دلم گرفت. یادته؟ چقدر عاشق بچه بودی و چقدر دلت میخواست یک عالم بچه داشته باشی، نه، بچه داشته باشیم! یادته. و من دلم گرفت. دوست مشترک گفت : نمیدونم شاید آه کسی پشت سرشون! از خودم پرسیدم من آه کشیدم؟ نمیدونم شاید! دل که میشکنه آه کشیدنش دست تو نیست. شب وقتی اومدم خونه همه چیز رو برای خانوم مادر تعریف کردم، همینطور که سرگرم کاراش بود گفت : میبینی خدا بیدار است و میبینه! بیخود نیست که جای حق نشسته. ازش پرسیدم : آه کشیدی؟ گفت : شاید، هنوز مادر نشدی که ببینی شکستن دل بچه ات چقدر سخت! و من دعا کردم، برای تو، برای همسرت، که بچه دار شید، که تو به آرزوت برسی. آخه بخشیده بودمت، همون لحظه ای که دلم رو شکوندی، بخشیدمت.

پ.ن.١ : امامه منطقه ای در جاده فشم، بعد از دو راهی آهار.

پ.ن.٢ : لبه تیغ، نوشته سامرست موام.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳