پاییز رنگارنگ

سلام

خوبین؟ خوشین؟ زندگی به کام؟ مال من که خوب! این آخر هفته هم مثل همه آخر هفته ها در آرامش سرزمین رویاهای من به سر رسید. رنگها غوغا می کردن. طبیعت زیبا و محشرش مثل یک خواب، مثل یک رویا بود. امسال اولین سالی که پاییز امامه رو میدیدم. معمولاً وقتی پاییز میاد بخاطر سردی هوا دیگه تا بهار، امامه نمیرفتیم. اما امسال پاییزش رو هم دیدم. لذتبخش ترین قسمتش گردو چینی بین اون همه رنگ و هوای نیمه خنک بود. بری بالای شاحه ها از اون بالا تمام منطقه رو ببینی، اون همه سبز، اون همه زرد و تک و توک قرمز، اونم چه قرمزی، آتشین آتشین. دلت هوای زندگی کردن میکرد و به خودت میگی : زندگی یعنی همین. دیشب برای اولین بار شب امامه رو هم دیدم. سکوت، سکوت، سکوت. سکوتس وهم انگیز، انگار که گرد مرگ پاشیده باشن! اونقدر ساکت که میتونستی صدای چشمه، صدای حرک برگها، صدای وزش ملایم باد رو هم بشنوی. اونقدر ساکت که ترس تمام وجودت رو می گرفت. آسمون علی رغم نیمه ابری بودنش، روشن روشن بود! پر از ستاره! دلم یک تلسکوپ میخواست و ساعتها دید زدن ستاره ها!

تا حالا شده، یک روز صبح که از خواب پا میشین، یا شب وقتی مخواین بخوابین، یکباره و بی دلیل، تصویر کسی که مدتها ازش خبری ندارید، همچین دلتون هم نمیخواد ازش خبر داشته باشین، بیاد جلو چشمتون، بعد از خودتون بپرسین چرا؟ بعد قصه جالبتر شه و بعد از چند روز طرف بهتون زنگ بزنه یا پیغام بفرسته یا ...! راستش هیچوقت حکمت چنین اتفاقاتی رو نفهمیدم. خیلی هم مهم نیست!

کتاب «اما» نوشته جین آستین هم تمام شد. مثل همه کتابهای دیگه اش! روال همون، بدون تغییر، اما بازم دوست داشتم. حس میکنم گاهی خیلی نیاز دارم از دنیای سرد و تاریک دور و برم کمی دور شم! از دیروز کتاب «لبه تیغ» رو شروع کردم. تا حالا که خوب بوده!

امیدوارم هفته خوبی داشته باشیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦