کودکانه

She wanted to play a piano

But her hands couldn’t reach the keys,

When her hands finally could reach the keys

Her foot couldn’t reach the floor,

When her hands finally could reach the keys

And her foot could reach the floor

She didn’t want to play that ol’ piano anymore!

اون می خواست پیانو بزنه

اما انگشتاش به کلیدها نمی رسید

وقتی بالاخره انگشتاش به کلیدها رسید

پاهاش به زمین نمی رسید

وقتی بالاخره هم انگشتاش به کلیدها رسید

هم پاهاش به زمین رسید

دیگه دلش نمی خواست اون پیانو قدیمی رو بزنه!

سلام

شعر بالا یکی از زیباترین شعرهای شل سیلورستاین است و من خیلی دوسش دارم. این شعرش مال بچه هاس ولی اولین باری که خوندمش احساس کردم چقدر شبیه زندگیمونه! تو بچگی هزار و یک آرزوی کوچیک و بزرگ داریم. اگه برم مدرسه اینکار رو می کنم! اگه 15 سالم بشه اونوقت ... ! اگه 18 سالم بشه اینکارو میکنم! اگه برم دانشگاه ...! اگه اگه اگه! یکوقت به خودمون میایم میبینیم هیچی به هیچی! وقتی 18 سالت شد دیگه آرزوهای بچگیت رو نمی خوای چون چیزای دیگه ای رو می خوای!!!! آرزوهامون همون پیانو که حالا دثگه قدیمی شده و نمی خوایمش! یادمون می ره که یه زمانی چقدر برامون ارزشمند بوده!راستی چرا اینجوریه! نمی دونم که!

جمعه مامان برگشت حالا خوونه مثل بهشته! جمعه شب یا شاید بهتره بگم شنبه صبح خیلی زود پدرخوانده گرامی رفت پیش خانوم و بچه ها! رفت تا احتمالاً یک ماه دیگه!!! دلم براش تنگه! از رامین خبر ندارم بنظر می رسه خیلی سرگرمه که حتی حالی از من نمی پرسه! ایرادی نداره! مهم اینه که حالش خوبه! دیگه اینکه همین! هنوز جلد اول کمدی الهی رو تموم نکردم! یک کتاب روانشناسی هم دستمه! فکر کنم همین روزا یه سری برم شهر کتاب یه چندتایی کتاب بخرم.

راستی درباره مرخصی اجباری ، وای ببخشید تشویقی!!!!!، تصمیم گرفتیم بریم تهران گردی یه روز می خوایم بریم کاخ گلستان!!! دیدیم حالا که امکان برنامه ریزی برای مسافرت نداریم یک تور داخل شهری ترتیب بدیم! شنبه احتمالا! بریم کاخ گلستان. خیلی وقته دلم می خواد برم اونجا رو ببینم! از اون بیشتر دلم می خواد عمارت شمس العماره رو ببینم می گن فوق العاده زیباس! خوب به این می گن یک تعطیلات زیبا و خوب! شاید بعد از کاخ اگه وقت کنیم یه سر هم بریم بازار قدیم. خیلی وقته که بازار نرفتم! یک روز هم شاید بریم تنگه واشی و دریاچه ولشت! امروز باید بشینیم با بر و  بچ برنامه رو قطعی کنیم! تا حالا چی پیش بیاد.

دیگه اینکه همین دیگه.

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٥