سیب

همه میدانند، همه میدانند

که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم.

«فروغ فرخزاد»

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

«حمید مصدق»

زندگی سیبی است

گاز باید زد با پوست

«سهراب سپهری»

سلام

میگن سیب میوه بهشتی! میگن همین سیب، باعث رانده شدن آدم و هوا از بهشت بوده! میگن کلی خاصیت داره و هزار و یک حرف دیگه! جالب اینجاست که من اصلا سیب دوست ندارم. از دیدنش خیلی لذت میبرم، مهم نیست زرد باشه و نرم، سبز باشه و ترش، سرخ باشه و آبدار! فقط دیدنش، فقط تصورش برام لذت بخش! با طعمش هیچوقت نتونستم کنار بیام!

بگذریم، خوشحالم که فردا تعطیل! دلم یک مسافرت طولانی میخواد! شاید برم، اما نه به این زودی!

تو این یکی دو ماه اخیر، یک چیز جالبی رو کشف کردم، هرچی بداخلاق تر و خشکتر باشی، هرچی خودتو بیشتر بگیری و کمتر روی خوش نشون بدی، هرچی کمتر لبخند بزنی، محبوب تری! یا حداقل کارت زودتر و بهتر جلو میره! حالا چه اهمیت داره اطرافیانت تو محیط کار بگن اخلاقش مزخرفه، بدخلق! مهم این که کمتر سر به سرت میزارن، اعصابت آرومتر، بیشتر هم ازت حساب میبرن!

دیگه برام مهم نیست که دیگران اعتقاد داشته باشن، خوش اخلاقم و خوش خنده، دیگه یرام مهم نیست دیگران ازم تعریف کنند و بگن هرجا میره با خودش شور و نشاط میاره، دیگه برام مهم نیست دیگران عقیده داشته باشن ....! ولش کن مهم نیست! وقتی جامعه ات پر میشه از آدمهایی که حتی از لبخندت هم سواستفاده میکنن، همون بهتر که لبخندت رو هم ازشون بگیری! تو این جامعه دیگه برای کسی معنا نداره : « هوا را بگیر از من، نان را بگیر، اما لبخندت را نه!»

تغییر کردم میدونم. این تغییر چیزی نیست که دلم میخواست باشم. اما فعلا آرامشم از همه چی برام مهمتره!

دلم هوای امامه رو داره و اون تک سیب سرخ بالاترین شاخه درخت!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱