نوای موسیقی از دوردست!

سلام

نشستم و دارم وبلاگ میخونم، میخونم و میخونم و میخونم! یکباره صدایی از دوردست تمام وجودم رو میلرزونه. صدای ساز است اما از دوردست. دوباره گوش میکنم و اینبار دقیقتر، آره صدای ساز است. شاید گیتار، اما بیشتر که دقت میکنم میبینم که گیتار نیست، صدای تار! موسیقی سنتی. و من مثل همیشه مسخ این موسیقی. ناخودآگاه از پشت میز بلند میشم و میرم سمت پنجره، توری پنجره تراس رو بی مهابا و با شتاب باز میکنم، با صدایی بلند. حالا صدا واضحتر و بلندتر! سرم پی صدا میچرخه و میخکوب میشم. صدا از اونی که فکر میکردم نزدیکتر بود. پشت بام روبرویی اون هم با فاصله ای کم. سایه پسری شایدم مردی، رو در تاریکی میبینم. میخکوب میشم و حس میکنم سوتی دادم اونم بدفرم. بدون اینکه بروی خودم بیارم سرم رو به اطراف میچرخونم، نگاهی به باغچه میکنم و برمیگردم تو اتاق. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!

می نشینم پشت میز و باز هم مشغول خوندن میشم. حالا میدونم سایه به راحتی میتونه نگاهم کنه. شاید در تمام این مدت هم نگاهم میکرده و من بیخبر بودم. حالا در کنار صدای موسیقی مست کننده، صدای آروم پسر هم میاد که شعری رو زیر لب زمزمه میکنه من هم با او! حس میکنم مستم، مست مست. مست از نوا، مست از موسیقی و به خودم میگم این همون معجزه امروز است!

حالا حالم بهتره. دیگه دلتنگ نیستم و دل گرفته نیست. حس میکنم سبک شدم، خیلی سبک.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦