نگاه خالی!

سلام

میدونی دیگه خسته شدم، دیگه توان ندارم. نمیدونم یکباره چی شد، من و اون همه خوشبختی، احساس می کنم تمام اون خوشبختی و زندگیم، مثل آب از لای انگشتهام دارن میریزن پایین، هرچی هم انگشتهام رو محکم تر بهم می چسبونم فایده نداره! زندگیم داره از دستم میره! دیگه هیچی معنی نداره! دیگه هیچ حسی بهشون ندارم. دلم میخواد فریاد بکشم، دلم میخواد اونقدر بلند فریاد بکشم که صدام دنیا رو پر کنه، تا شاید بشنون، تا شاید بفهمن! میدونی دیگه هیچی فایده نداره! نمیخوان ببینن، نمی خوان بشنون. دنبال بهونه بودن. حتی حاضر نیستند باهام حرف بزنن. اینبار منم حاضر نیستم برم جلو. دیگه خسته شدم. دیگه توانش رو ندارم. میدونی دورنمای زندگی من دل می بره، اما خود زندگیم زهره! دلم آرامش میخواد، همون آرامش از دست رفته! دلم خواب میخواد، اونم تا ابد! دلم میخواد از ته دل آرزو کرده باشه! میدونی وقتی ازم پرسید چی میخوای و من از سر جنون فریاز زدم، من مرگم رو از خدا میخوام، وقتی فریاد کشید که زودتر و من فریاد کشیدم، ایشالله، برای اولین بار دلم خواست از ته دلش گفته باشه! مادر بزرگم خدا بیامرز همیشه میگفت، مادر بخاطر محبتش و بخاطر احساساتی بودنش هم زود دعا میکنه و هم زود نفرین، برای همین هم خدا همیشه در برابر خواسته های یک مادر کمی دست نگه میداره، اما پدر اینجوری نیست دلش سختتره، برای همینم وقتی دعات میکنه یا نفرین، خدا معطل نمیکنه، سریع برآورده اش میکنه! میدونی حالا من دعا میکنم که خدا دعاش رو برآورده کنه! اینجوری منم زودتر به خواسته ام میرسم. دلم میخواد برم، اگه برم فراموششون میکنم! دیگه دلم نمیخواد ببینمشون، هیچکدومشون رو! میدونم نمی تونی درک کنی! مهم نیست.

از توی آیینه نگاهش میکردم، خسته بود، خستگی رو می تونستی تو بند بند وجودش ببینی، نشسته بود جلوی آیینه، برس توی دستش بود و دستش بیحال روی زانو، موهاش مثل یک آبشار مواج دورش بود. از توی آیینه نگاهش می کردم، باور نمیشد، خودش بود؟ من این دختر رو نمی شناختم، حداقل اینی که از توی آیینه میدیدمش. نگاهش توی آیینه به نقطه ای مبهم بود، نگاهش اینجا نبود، با من و اون مکان و فضا نبود، شاید به گذشته، شاید هم به آینده بود. دیگه حتی قطره اشکی هم در کار نبود، نه اشک و نه آه! سکوت سکوت و سکوت! سکوتی سهمگین و خالی! سکوتی به شدت دهشتناک! احساس سرما و ترس تمام وجودم رو گرفته بود. حرفی برای گفتن نداشتم، میدونستم حق داره، پس چی باید می گفتم. حداقل حالا نه، الآن وقتش نبود. از توی آیینه نگاهش کردم، نگاهش خالی بود، خالی خالی! از خودم می پرسم، کجاست اون دختر شاداب، کجاست اون دختر پر انرژی و جوابی برای هیچکدوم از سوالات دوار در ذهنم پیدا نمی کنم. باز هم سکوت و سکوت و سکوت!

پ.ن. یک چیزی رو دقت کردین، این معاملات ملکی ها اصلا گوش نمی کنن شما چی میخواین، فقط کار خودشون رو میکنن! بهشون میگی من میتونم ایکس ریال پیش بدم، ایگرگ ریال هم اجاره، حداکثر، یک سوئیت هم میخوام ٣٠-۴٠ متر، برت میداره میبردت بهت یک خونه نشون میده ٨٠ متر، پیش ٣ ایکس، اجاره هم ٢ ایگرگ! بعدشم میپرسه خوب اجاره نامه رو بنویسم دیگه! اونوقت که نا خودآگاه به گوشات دست میکشی و به خودت شک میکنی! کاش کمی فقط کمی ارزش وقت رو تو زندگیمون میفهمیدیم! بیخیال که این نیز بگذرد!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۱