زندگی بدون دغدغه!!!!

عشق به ديگري ، ضرورت نيست ، حادثه است .

          عشق به وطن ، ضرورت است نه حادثه .

                   عشق به خدا تركيبي است از ضرورت و حادثه .

عاشق ، بهانه نمي گيرد .

   عاشق ، نق نمي زند .

        عاشق ، در باب زندگي ، سخت نمي گيرد .

           عاشق به نان خالي و ظرف پر از محبت راضي ست .

عاشق ترك لبخند نمي كند .

    لبخند تزهيب زندگي ست و بوسه يي ست بر دستهاي نرم محبت .

" یک عاشقانه آرام"

                            نادر ابراهیمی.

سلام

خدایا شکرت ، مردم از خوشی! به خدا راست می گم! اگه بدونین زندگی (کاری) با داشتن سرور (SERVER)  ولو اینکه خوب هم کار نکنه چه کیفی داره! به این می گن زندگی!

خیلی خوشحالم که اخر هفته شده از اینکه به مدت یک روز و نیم، زندگیم مال خودمه خوشحالم! می خوام کتاب بخوونم! عجیب به آرامش احتیاج دارم!

دیشب بالاخره بعد از مدتها و با اصرار فراوان پدرخوانده گرامی قدم رنجه قرمودند! از صبح هرچی تلاش کردم موفق نشدم باهاش تماس بگیرم نتیجه اینکه تا ساعت 7 عصر نمی دونستم شام میاد یا نه! ساعت 7 آقای پدر با منزل تماس گرفته و اعلام فرمودند که پدرخوانده گرامی امشب برای شام حتماً تشریف میارن!!! خلاصه اینکه اینجانب به مدت 2 ساعت فرصت داشتم تا شام درست کنم خوونه رو مرتب کنم میوه بشورم و ...! تنیجه اخلاقی ساعت 9 شب یک جنازه کامل بودم! اما جاتون خالی خوش گذشت، کلی با هم گپ زدیم و سر به سر هم گذاشتیم! از دیشب تا حالا دارم فکر می کنم چه کتابی رو بهش معرفی کرده بودم که گفته بود خریده! جالب اینکه دیشب می خواستیم درباره کتاب بحث کنیم و هیچکدوممون اسم کتاب یادمون نمیومد! من چون اسم کتاب یادم نبود خوب موضوعش رو هم نداشتم دیگه، پدر خوانده گرامی هم هنوز کتاب رو نخوونده که موضوعش رو بدونه! تازه می خواست کسب اطلاع کنه! سر این موضوع کلی خندیدیم! دیشب یه خبر خوب هم داد و اینکه یک ماه دیگه برمی گرده!!! هههههههوووووووووووووووررررررررررررررراااااااااااااااااااااااا!!!!!

اما من هنوزم دلتنگم با اینکه می دونم زودی بر می گرده!

دیشب با امیر( خان داداش – پسرعمه گرام) کلی گپ زدیم و سر به سر هم گذاشتیم. زنگ زده بود حال خواهرش رو بپرسه! بهش قول دادم که چهارشنبه آینده حتماً مزاحمشون می شم! وقتی به نیلوفر ( زن داداش عزیز- عروس خانوم) گفت، نیلوفر با خوشحالی فریاد کشید : چه عجبببببببببببببببببب!!!!! آخه خداییش انصافه آدم ماهی یکبار هم به خان داداشش سر نزنه! اونم جلوی سر و همسر!!!!

قصه من و امیر یه قصه طولانی و قدیمیه! امیر پسر عمه منه! حالا چرا من بهش می گم خان داداش قصه داره! وقتی من یه دختر بچه 4-5 ساله بودم امیر 10-9 سالش بود. امیر تک فرزند است و من اون موقع تازه صاحب خواهر شده بودم! همیشه دلم می خواست یه برادر داشته باشم که از خودم بزرگتر باشه! اون وقتا مادر بزرگم نذر داشت هر سال 27 صفر شله زرد درست کنه برای سلامتی پدربزرگم! بابا اینا می گن گویا پدر بزرگم خیلی خیلی سال پیش بیمار می شه و اون زمان مادربزرگم نذر سلامتی می کنه. خدا بیامرزه هر دوشون رو تازمانیکه زنده بود هر سال همین برنامه بود! خوش می گذشت همه فامیل خاله ها و عمه ها و عموی پدرم با همسران و بچه هاشون از شب میومدن اونجا و شب می موندن تا صبح قبل از طلوع آفتاب و دم اذان شله زرد آماده باشه! صبح که پا می شدیم بوی خوشش خوونه رو پر کرده بود. اون سال وقتی من 4-5 سالم بود صبح موقعی که داشتیم به بزرگترها تو جمع کردن رختخوابها و انتقال اونها به رختخواب خونه کمک می کردیم ( البته من نه! من عادت داشتم رو تشکها می شستم اون وقت امیر و نازی ( دختر خاله بابا که تقریبا هم سن امیره) منو بلند می کردن و مثل یک پرنسس می بردن تا دم در رختخواب خونه!) توی راه پله یکهو به امیر گفتم ای کاش تو برادر من بودی! بهم لبخند رد نشست رو پله ها و منو نشوند رو پاش و گفت مگه الان نیستم؟ گفتم : نه آخه با ما زندگی نمی کنی! لبخند زد : برای اینکه برادرت باشم نیازی نیست با شما ها زندگی کنم! یادت باشه که هر اتفاقی که بیفته و ما هرجا که باشیم تو خواهر کوچولو خوشکل خودمی! از اون روز امیر شد خان داداش. ما همیشه باهم بودیم همیشه با هم هستیم! امروز از اون زمان درست 23 سال می گذره و من هیچوقت احساس نکردم که برادر بزرگ ندارم! همه فکر می کردن یه روزی ما باهم ازدواج می کنیم!!! احمقانه است! شب عروسیش همه با تاسف نگاهم می کردن و می گفتن : غصه نخور! مردا همینن و من با تعجب نگاهشون می کردم! خانومش خواهر نداشت اما حالا یک خواهر ( خواهر شوهر) داره! خیلی دوستش دارم اونهم همینطور! امیر می گه خدا نکنه شما دوتا یک روز بخاین دست به یکی کنین!!! اون روز من بیچاره ام! یادم باشه یه CD ببرم که امیر عکسهای سفرهامون رو روش برام بذاره! مسکو – ترکیه و آخریش تونس! سه سال است قرار عکسهای مسکو رو برام چاپ کنه! خان داداش است دیگه! دلم براش خیلی تنگ شده! امیدوارم نیلوفر چهارشنبه شب مهمون بازی در نیاره و برام سفره هفت رنگ نچینه! دست پخت عروسمون محشره! همه چیزش محشره! آقا به این می گن عروس! تازه دست به قلم هم داره! داستانش رو روزنامه شرق چاپ کرده! حال کردین به این می گن خواهر شوهر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همین دیگه! آقا پیش بسوی یک آخر هفته آروم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٢