کمی به خودمون بیایم!

سلام

راستش نمیدونم چی باید بگم یا حتی از کجا شروع کنم. فقط میدونم دو روز گذشته برای من روزهای به نسبت جهنمی بودن! اونقدر این دو روز انرژی از دست دادم که فکر کنم حالا حالا ها برای برگردوندنش باید تلاش کنم. دوشنبه شب با دکتر شکوهی قرار داشتیم، علیرغم اینکه ترافیک شدید بود و من کلی هنوز راه داشتم، اما باز تماس گرفتم و از بابت تاخیرم عذرخواهی کردم و تاکید کردم که حتما سر قرار حاضر میشم. قرار ما ساعت ۶:٣٠ بود که معمولا صحبتهامون یک ساعتی طول میکشه، فکر میکنین من کی رسیدم منزل دکتر؟ ساعت ٧:٢۵. خسته و عصبی، وقتی دکتر در رو باز کرد، فقط بهش گفتم معذرت میخوام اما به این صحبت خیلی نیاز دارم. خلاصه که دکتر لطف کرد. کلی صحبت کردیم و من کمی آروم شدم. از دو روز گذشته فقط همین رو بگم، که محیط کارم برام شده جهنم!

تازگیها احساس میکنم دیگه توان موندن ندارم. دیگه نمی تونم این همه هیاهو و اعصاب خراب و این جامعه بیمار رو تحمل کنم. از این همه ادم خسته دور و برم خسته شدم. میتونم بگم در طی چند ماه گذشته ارتباطم رو با خیلی ها قطع کردم. از اینکه آدمهای دور و برم به چشم یک احمق بهم نگاه کنن و سکوت و محبت منو به پای حماقت و نفهمیدنم بزارن خسته شدم. نتیجه اینکه با یکسری از آدمها قطع ارتباط کردم. نکته مثبتش اینکه از دست منفی بازیها و غرغر های الکی و آی افسرده ام و آی دارم میمیرم و آی زندگی چقدر مزخرفه، راحت شدم. از بس زندگیم شده بود آه و ناله شنیدن از دیگران خسته شده بودم. نکته جالب توجه، وقتی من حرف از خستگی و مشکل میزدم همین آدها بهم میگفتن : تو دیگه چرا؟ اه تو چقدر لوسی؟ چرا آه و ناله میکنی؟ حالا این وسط تصور کنین قیافه منو! بگذریم این حرفها بیفایده است.

از شنیدن سقوط هواپیما قرقیزستان خیلی ناراحت شدم. بخصوص که فهمیدم تعداد زیادی از مسافرین این پرواز، به نوعی همکار بودن. کی میخوایم به خودمون بیایم نمیدونم. از وقتی خبر رو شنیدم حالم بد، حس میکنم این یکی از بدترین انواع مرگ! گیر افتادی باشی توی هواپیما، کمربندت باز نشه، و هواپیما در حال سوختن باشه، این یعنی زجر کش شدن. نمی دونم شاید در چنین شرایطی من تصمیم بگیرم به روشی سریع خودم رو بکشم. نمیدونم.

میدونم این پست زیادی تلخ بود. اما این تنها راهی که من برای آروم کردنم میشناسم. گاهی دلم میخواد کاری بکنم و بعد میبینم هیچ کاری از دستم ساخته نیست!

بگذریم.روز خوشی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦