ذهنی درگیر!

سلام

تعطیلات خوب بود؟ تعطیلات من که به آرومی گذشت.

پنجشنبه، ورزش، شب هم یک دوره تقریبا دوستانه، حالا چرا تقریبا، چون من چند نفری رو نمی شناختم. شب خوشی بود.

جمعه، خانواده محترم کرج، خاله خانوم شمال، من و خانوم خانومها هم تهران تنها! جمعه ای آرام و بی دغدغه در کنار خانوم خانومهای گلم. خیلی وقت بود که با هم تنها نبودیم. یک برنامه دو نفره! تمام مدت نشستن کنار هم و گپ زدن و فیلم دیدن. فکر کنم دیروز براش مصاحب خوبی نبودم. شاید دلیلش کلافگی این روزهای اخیرم بود. نمیدونم. فقط میدونم که من از ثانیه به ثانیه بودن در کنار این بهترین مادر بزرگ دنیا، خیلی لذت میبرم، حتی اگه تمام مدت در سکوت کامل، فقط کنار هم بشینیم.

امروز از صبح اینجا، سرکار، داریم میخندیم، خنده ای نه از سر لذت، که از سر افسوس، از بی برنامه بودن و عدم مدیریت صحیح، از ...! ولش کن. بماند. مهم نیست. این نیز بگذرد.

دلم یک اتفاق هیجان انگیز و خوب میخواد. یک تحول، یک چیزی که به زندگیم رنگ و بوی جدیدی بده، نمیدونم چی، اما یک معجزه.

دیشب، با خانوم خانومها نشسته بودیم و یکی از کانالهای مورد علاقه اش رو (البته کانلهای اونور آب و اجنبی و ...) میدیدم. برنامه ای بود به نام زن امروز، بعد از مدتها، من یک برنامه تلویزیونی دیدم، از کانال مربوطه (آخه من اصلا از این کانال و برنامه هاش خوشم نمیاد، حرف مفت زیاد میزنن) که به دلم نشست. بحث جالبی بود. حس میکردم یکی داره حرف دل منو میزنه، سوالهای منو میپرسه. حالا بماند که یکسری از سوالات پرسیده شده در برنامه بیجواب موند، اما درکل برنامه جالبی بود. موضوع برنامه هم درباره ارتباط بود.

کلی چرا توی ذهنم دارن چرخ میزنن، کلی سوال بیجواب؟ کلی حس سرکوب شده درونم دارن میجوشن، و کلی چیزهای دیگه. عجیب احساس دلشوره دارم. به این حس خوابهای پیشون رو هم اضافه کنین بخصوص در دوشب اخیر. بیخیال. این نیز بگذرد.

راستی، تبریک میگم. مدال آوردیم. خیلی حس محشری بود. احساس غریبی بود، اون لحظه مدال دادن و عکس و ...! مجموعه ای از حسهای متفاوت، یکیش غرور.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢