تعطیلات آرام و ناآرام!

سلام

خوب اول از همه، راستش نمیدونم چه اتفاقی افتاده، چرا این نوشته ها، یکباره شدن پر بیننده، البته بماند که کلمات جستجو که خیلیها رو به اینجا هدایت کرده، خیلی جالب و بامزه بودن! در کل دارم با خودم فکر میکنم آیا این همه دل نگرانی و نوشته های بی سر و ته، اینقدر ارزش خوندن رو داره؟ اونم در برابر بعضی وبلاگها، که کلی حرف حسابی و نوشته ادبی و ... دارن! وبلاگهایی که خیلی ناشناس اما عجیب پر محتوا هستن! میدونین همین چیزهاس که منو به تناقض و دوگانگی میکشونه.

تعطیلات خوب بود؟ خوش گذشت؟ من که مثل همیشه! امامه و هوای خوب و آرامش! حالا بماند که اینبار تنها نبودیم و مهمان داشتیم اون هم یک عالمه! تو اون فسقل جا نمیدونم چطور جا شدیم! اونجا مهمون دعوت کردنمون چیه، این دیگه باید خانوم مادر و آقای پدر پاسخ بدن! جای همگی سبز، روز خوشی داشتیم. بماند که من بنا به دلایل ذیل، عجیب نگران و کلافه بودم.

آخه قربونت برم، الهی دورت بگردم، کی میخوای بفهمی که دوستت داریم، کی میخوای درک کنی که اگه فریادی هست فقط از روی نگرانی، کی میخوای یاد بگیری که ما همه پشتت هستیم، آخه دیوونه خیلی زوده بخوای تنهایی با اون همه استرس رو تحمل کنی؟ ببینم ارزشش رو داشت؟ دو شب بیخوابی و کلی کلافگی، فقط بخاطر اینکه نگی!

خیلی با خودم کلانجار رفتم، اما بازم نتونستن بهش بگم. حرفای بالا رو میگم. آقای برادر، دوسه شب پیش تصادف وحشتناکی میکنه، و خوب حالا رو چه حسابی، مسئله رو عنوان نمیکنه، آقای پدر و خانوم مادر که امامه بودن، من و خانوم خواهر هم بیخبر، نیست که شب بعد از تصادف خوونه نیومد و رفت پیش دوستش که فعلا تهران تنهاست! چی بگم. خدا بهشون خیلی رحم کرده، خدا رو شکر سالم. ماشین هم فدای سرش! برای تصادف کردنه دیگه! پیش میاد. وقتی از تصادف تعریف میکرد، وقتی صداش می لرزید، حس میکردم یک دست از درون داره تمام وجودم رو میکشه بیرون. وقتی دیروز صبح زود، قبل از رفتن به امامه رفتم پارکینگ شهرداری و ماشین رو دیدم، به سختی روی پاهام بند بودم. از اون شب از خودم می پرسم، اگه اتفاقی براش بیوفته، توان زنده بودن دارم؟ جوابش خیلی ساده است.

دیگه اینکه همین. بازم پراکنده و نا مفهوم نوشتم. بهم سخت نگیرین. شاید این نوشتن کمی آرومم کنه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸