روزگار غریب من!

سلام

من خوبم، زندگی نیز. فقط کمی سردرگمم! ذهنم عجیب مشغول! نمیدونم به چی! بیشتر افکارم رو حتی نمی تونم به یاد بیارم. عجیب آرومم، آرامشی غیر قابل توصیف و غریب. اونقدر غریب که گاهی ترس برم میداره!

همکاران فیلیپینی اومدن تهران. حدود ١٠ روز اینجا هستن. دلم برای دخترک همکار فیلیپینی تنگ شده بود. دلم برای مدل صدا کردنم، برای فرشته فرشته کردنش! برای لبخند زدنهاش. البته بگم این دخترک از من ٣ سال بزرگتر ها!!!! اما خوب دیگه.

فردا شب همکاران خارجی رو دعوت کردم خونه! البته قرار خوب فقط دخترک باشه اما خوب نمیشد دوتا دختر دیگه رو دعوت نکرد. عملا یک مهمونی کوچولو داریم. قرار شد براشون غذای سنتی بپزم! چه شود!

دیگه اینکه همین. حس نوشتن ندارم. اما قول میدم خیلی زود دوباره شروع به نوشتن کنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱