سلام

خوب راستش فکر کنم خوبم، یعنی باید خوب باشم. یک کلام الآن وقت بد بودن و خسته بودن ندارم، علیرغم حسی که تو وجودم ریشه دووونده!

نمی دونم چی باید بگم، این مدت حرفای ریادی شنیدم، استدلالها و پیشنهادها و .... زیاد! بعضی دوستانه، بعضی با محبت، بعضی با تمسخر، بعضی با ....، مهم نیست ولش کن.

مهمترین مطلب اینه که همه میگفتن نباید اینجوری باشه، نباید این حس رو داشته باشی، نباید ....! و من با تعجب فقط بیننده و شنونده این صحبتها و به نوعی اراجیف بودن.

این مدت به کرات شنیدم : بسه دیگه، لوس بازی بسه!!!! تو دیگه چرا؟؟؟؟ جمعش کن!!!

از خودم میپرسم مگه من آدم نیستم، چرا که نه، چرا نباید حسم رو بروز بدم؟ چرا نباید از خستگیهام حرف بزنم؟ چرا نباید فریاد بزنم : که من بریدم، کم آوردم!!!!

آره کم آوردم، آره بریدم، اما این به این معنی نیست که تسلیم شدم، به ایم معنی نیست که ناامید شدم. من فقط حسته ام همین. دلم میخواد کمی استراحت کنم. انرژیم تموم شده!!! اما با تمام این مسائل حتی نتونستم استراحت کنم. حتی برای یک ثانیه.

نمی فهمم چرا نباید احساساتم رو بیرون بریزم. من نمی تونم متنفر شم اما میتونم فریاد بزنم که! دلم میخواست به آدمهای دور و برم بگم بسه، تمومش کنین، دلم میخواد از امروز بشم یک آدم افسرده مثل همتون، زندگیه خودم، به کسی هم ربطی نداره!!! حالا بماند که با تمام مشکلات و حال خرابم بازم از همه این آدمها شادتر و خوشبختر بودم و هستم. نمی فهمم، جدا نمی فهمم.

دردی غریبی توی دلم خونه کرده که درباره اش با هیشکی نمیتونم صحبت کنم و این درد داره منو از پا درمیاره. دلم میخواد فریاد بکشم و خدا رو صدا کنم. شاید کمی آروم شم. کاش میشد درباره اش حرف بزنم، شاید کمی از این بار کم میشد!!!!

بگذریم. نصیحتم نکنین، حرف تکراری هم نزنین. من بلدم گلیمم رو از آب بکشم بیرون. همدردی هم نمیخوام. زیبایی های زندگی رو هم بیشتر خیلیها میبینم. حالم هم از خیلیها بهتره!

بیخیال. این نیز بگذرد. مثل همیشه.

یک نکته جالب، ببینم این سریلهای احمقانه تلویزیون رو میبینین؟ گاهی فکر میکنم نویسنده این فیلمنامه ها قصد ندارن از توهین به شعور ما دست بردارن؟ یکی از مسخره ترینهاش همین سریال "سایه ای در تاریکی". من فقط قسمت آخرش رو دیدم که همین مدت کافی بود تا کل سریال رو بفهمم! نکته جالبیه نه، شاید اینم یک هنر باشه که تنها در 40 دقیقه کل سریال نمیدونم چند قسمتی دستت بیاد. با اون همه بازی احمقانه دیالوگهای مسخره و ....! خداییش کلی کمدی بود. بخصوص صحنه آخر، فکر کنم یکباره منقلب شی و از خواهر قاتل برادرت بخوای کنارت بمونه و تازه بهش مادر هم بخوای بگی!!! محشر بود این دیالوگ آخر. از اون کمدی تر صحنه درگیری پلیس با قاتل بود. من اگر جای نیروی انتظامی بودم خدمتی به فیلنامه نویس و کارگردان میکردم که دیگه کسی جرات نکنه چنین مزخرافاتی بسازه!!! تصور کن یک قاتل حرفه ای، با یک گروگان در محاصره پلیس، بعد فرمانده عملیات شروع کنه بهت درس اخلاق بده! آخر کمدی بود. من جدی به عنوان بهترین کمدی سال بهش رای میدم.

بیخیال. چی دارم میگم. از کجا به کجا رسیدیم!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧