احساس گناه

مسلمانان مرا وقتی دلی بود                     که با وی گفتمی هر مشکلی بود

به گردابی چو می افتادم از غم                   به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد  و یاری مصلحت بین                که استحضار هر اهل دلی بود

 

سلام

بالاخره بعد از یک دنیا داد و فریاد و تهدید و خلاصه خيلی چیزای دیگه ( فکر بد نکنین ها)، سرورهامون(Severs ) درست شدن البته نه درست درست با یک دنیا خطا!  ولی به قول قدیمیا کاچی بعض هیچی! اینم شده برامون درد سر! همینه دیگه کاریش نمی شه کرد. همیشه یه جای کار می لنگه!

خانم مادر و اردلان رفتن کیش! من موندم و بابا و رعنا! من موندم و خوونه داری و آشپزی و ....! اونم کی شبها! ولی خوب اینم یه جورشه! تمرین بدی نیست! کار زیاد مشکلی هم نیست!

دیگه اینکه فردا شب قراره پدر خوانده گرامی سرافراز فرمایند و قدم بر دیدگان ما گذارند! از حالا هیجان دارم برای فردا شب! آخر هفته که بره گه معلوم نيست کی برگرده.

گاهی در رابطه با خودم خیلی احساس گناه می کنم! احساس می کنم گاهی درست رفتار نمی کنم! این احساس از دیشب شروع شد، بعد از تلفن مهدی. مهدی یک پسریه که 2 سال از من کوچیکتره! پسر فوق العاده خوبی هم هست! اما خوب دیگه! زمانیکه ما با هم آشنا شدیم من سنش رو نمی دونستم برام یکی بود مثل بقیه بخصوص که تو اون دوران من اصلاً تو مود (Mood) بعضی روابط و مسائل نبودم. همه چیز خوب بود تماس تلفنی داشتیم و گاهی هم همدیگرو می دیدیم! خوب من اولین بارم نبود با پسر کوچیکتر از خودم برخورد داشتم، من با دوستای برادم کلی کیف می کنم! همه با هم بیرون می ریم حتی با یکیشون خیلی صمیمی هستیم علیرغم اینکه 10 سال از من کوچیکتره! مثل اردلان برام! مهدی هم همینطو بود تا اینکه یه شب موقع شام بهم نگاه کرد و گفت : دوستت دارم! داشتم از خنده منفجر می شدم، با لبخند بهش گفتم : خوب منم دوستت دارم! گفت : نه! من دوستت دارم! 2زاریم افتاد اما بروی خودم نیوردم . گاهی اینجوری بهتره! با خنده بهش گفتم : منهم گفتم دوستت دارم ! خوب آدم دوستاش رو دوست داره دیگه! با حرص نگاهم کرد و گفت : واقعاً نمی گیری چی دارم بهت می گم؟ من دوست نمی خوام!!! لبخند زدم : خوب باشه من دیگه دوستت نمی شم! اصلاً برو خوونه تون!!! خندید : تو دیوونه ای! برای همینه که من دیوونه وار.. نذاشتم جمله اش تموم شه : آره دیوونه ام! خوب که چی؟! منو دوستم داری قبول بعدش! از اون ش دردسر من شروع شد. از دست خودم عصبانی بودم از دست مهدی عصبانی بودم! از دنيا عصبانی بودم. چطور من اينقدر کور بودم يا اينکه مهدی اينقر خوددار! راستش فکر می کردم مهدی هم مثل بقیه فقط دچار یه احساس زودگذره! اشتباه می کردم! احساسش زود گذر نبود! هوس نبود! جنون هم نبود! خیلی زمان برد تا بهش بفهمونم این حس می تونه تغییر کنه! که منبه دردش نمی خورم. که خوونوادش مخالفت می کنن. جالباينکه علی رغم مخالت مادرش بازم هربار که می رفتيم بيرون ؛ شب از سير تا پياز رو برای مادرش تعريف می کرد و هربار مادرش حق رو به من ميداد. سخت بود اما بالاخره شد البته نه با یک روش درست! با یک دروغ مصلحتی! هیچوقت نفهمیدم چرا دوستم داره! خودشم نمی دونه! منی که تمام مدت باهاش دعوا می کردم! من که برای اولین بار برای دور و بریام مامان نبودم! شاید چون تو حال و هوای دیگه ای بودم! اولین کسی بود که من باهاش متفاوت با بقیه بودم! هر وقت دوست داشتم باهاش دعوا می کردم! هر وقت ناراحت می شدم بهش می گفتم و هر وقت دلم می خواست اعتراض می کردم! برخلاف رفتارم با بقیه! همیشه وقتی ناراحتم بروم نمی یارم، اعتراض نمی کنم و آخرش لبریز می شم! بگذریم، بالاخره همه چی تموم شد. حالا مهدی امشب داره میاد منو ببینه می خواد درباره ازدواج صحبت کنه! با من نه! با یک دختر خیلی خوب! وای اینقدر این دختر خانومه، اینقدر ماهه که فقط خدا می دونه! یک دل پاکی داره! من که خیلی دوسش دارم! هر دوتاشون رو دوست دارم! اما خوب هنوز گاهی احساس گناه می کنم!!! خوب دیگه!!!! ديشب می گفت من مطمئنم اگه تو دختره رو بپسندی مامانم هم می پسنده! می گفت مامان خيلی سراغت رو می گيره! آخه می دونی خيلی دوست داره!

درباره شعر بالا همیشه از خودم می پرسم دل من کجاست؟

دیگه اینکه همین!

راستی دیشب یه کتاب جدید شروع کردم! بیگانه ای با من است!محشره!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٠