بی حسی های من!

سلام

میدونم مدتی که نمی نویسم البته به دلایل متفاوت، یکیش اینکه تایپ کردن با یک دست برام کار خیلی سختیه! خوب دست چپم رو دادم به فنا، شکست! حدود سه هفته است که تو گچ! دیگه اینکه قصه همون قصه این روزها و حال خوش نداشتن و .... دلم نمیخواد به آدمهای دور و برم انرژی منفی بدم، دلم نمیخواد اطرافیانم رو نگران کنم، دلم نمیخواد خیلیها رو از خودم ناامید کنم، برای همینم تصمیم گرفتم کمتر بنویسم.

خوب چه خبر؟ اینجا که خبری نیست، آنجا را نمی دانم. کلی سوال بیجواب داره تو سرم چرخ میزنه و هربار که به سراغم میان به خودم میگم بهشون فکر نکن فایده نداره! کسی فیلم خوب یا کتاب خوب سراغ نداره؟ ببینین دنبال کتاب یا فیلم سنگین نیستم، حوصله رمان آبکی هم ندارم از نوشته های شهره وکیلی و ... هم خوشم نمیاد. یک عاشقانه آرام و دوست داشتنی می خوام، با تخیل مشکلی ندارم از رویا خوشم میاد اما احمقانه و در پیت نباشه لطفاً!

این یکی کمی خصوصی : به یک دوست : دوست عزیز که نمیدونم کی هستی و چرا خودت رو معرفی نکردی، متاسفم که بدلیل خصوصی بودن نظرتون نتونستم تائیدش کنم، اما خوشحال بشناسمتون، برام جالبه که کسی اینقدر تو زندگی خصوصی من و خانواده ام باشه اما حتی جرات نکنه خودش رو معرفی کنه. خوشحال میشم درباره موضوعی که نظر دادید باهم صحبت کنیم، شاید من هم کمی سبک بشم. اگر دلتون خواست خودتون رو معرفی کنین، اصولا کسی که اینقدر از من بدونه، حتما راه تماس بهتری از نظر دادن پیدا میکنه. منتظر تماستون هستم.

گاهی با خودم فکر میکنم که قضاوت کردن کار بسیار مشکلی است. جالب اینجاست که به نظر بسیار ساده میاد، شاید اون چیزی که قضاوت رو سخت میکنه عادل بودن است.

کم کم حس میکنم که دیگه وقت رفتن!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩