این روزها!

سلام

این روزها حال خوشی ندارم. اتفاقات اخیر خیلی خسته ام کرده و من باز مثل همیشه در تلاش و جنگ برای پایان دادن به تمام این خستگیها هستم.

این روزها حال خوشی ندارم و برای تغییر این حس و حال هر کاری میکنم. مثل آدمی هستم که در رودخانه ای خروشان برای ادامه حیات به هر دستاویزی به امید نجات چنگ میزند.

این روزها حال خوشی ندارم و برای بهتر شدن این حال مدام در تکاپو هستم. روز را به شب میرسانم و شب خسته از این همه تلاش بیفایده، سعی در به روز رساندن این شبهای تاریک دارم.

این روزها حال خوشی ندارم. شبها خسته سر بر بالین می گذارم و با ترس از تکرار این کابوسهای شبانه، در حد توان، با خواب می جنگم. و باز خواب و تکرار این کابوسها.

این روزها حال خوشی ندارم و دنبال راه نجاتی برای فرار از این کابوسها و این همه خستگی می گردم. کابوسهایی که رنگ زیبای زندگیم را کدر کرده اند. 

این روزها حال خوشی ندارم و در جستجوی آرامش از دست رفته زندگی هستم. آرامشی که باور دارم حق من است. چرا که من زاده شدم تا زندگی کنم، تا شاد زندگی کنم.

هنوز امیدوارم که راهی برای پایان دادن به این حس و حال پیدا خواهم کرد. هنوز چشم به معجزات روزم دارم، معجزاتی که چند وقتیست دیگر نمی بینمشان.

هنوز هم اعتقاد دارم که خداوند من بزرگتر از این مشکلات و درگیریهای کوچک من است. هنوز باور دارم که راهی نشانم خواهد داد.

دعای این روزهایم شده درخواست صبر و تحمل، شده درخواست چشمانی بینا برای دیدن معجزاتش، درخواست چشمانی بینا برای دیدن زیبایی های جهانش، درخواست ادراکی قوی برای حس کردن لذت زندگی و شادمانی خوشبخت بودن.

این روزها حال خوشی ندارم و در آرزوی کودکی به سر می برم. آرزوی کودک بودن و شاد زیستم با کوچکترین بهانه ها را دارم، بهانه هایی به کوچکی خوردن بستنی در این غروبهای دلگیر و گرم تابستان، بهانه هایی به شیرینی یک تکه شکلات. بهانه هایی که در کسری از ثانیه لبخند زیبایی به لبانت هدیده میدهند.

این روزها حال خوشی ندارم و دلگیر و شاکی از این دنیای سیاه رنگ بزرگسالی هستم. دنیای غریبی که سر درآوردن از آن کار هرکس نیست و با خود زیر لب زمزمه میکنم  : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. شاید کمی از رنج و دردم کاسته شود.

این روزها حال خوشی ندارم، اما میدانم که این حال پایدار نخواهد بود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳