دنیای بی کودک!

سلام

راستش این روزها حال خوشی ندارم، خوش که چی بگم، شاید از بد هم بدتر. خبری که تنها چند روز پس از بازگشتم مثل یک صاعقه بهم شوک وارد کرد. هنوز هم باورش برام سخته! منتظرم تا فریادی، ضربه محکم دستی، یا هر چیز دیگری از خواب بیدارم کند و ببینم که تمام اینها فقط یک کابوس بوده، شاید یکی از تاریکترین و محوشترین کابوسهای زندگی من.

غم بزرگی در دل دارم و در سکوت تنها اشک میریزم. هنوز نتونستم خودم رو پیدا کنم، هنوز منتظر یک معجزه ام. حس بدی دارم و شدید خسته از همه چیز و بیشتر از همه از زندگی.

هنوز نمی تونم درک کنم چرا بعضی از آدمها نمی تونن قدر داشته هاشون رو بدونن، نمی تونم درک کنم حکمت خدای من درباره سرنوشت بعضی آدمها چیه؟

خبر جدایی اونها هنوز روس قلبم سنگینی میکنه! و چیزی که آزارم میده دلیل این جدایی! نمی فهمم یعنی بدون حضور بچه نمیشه زندگی کرد؟ یعنی اگه زنی نتونه بچه دار شه باید به تنهایی محکوم شه؟ چرا؟ ببینم آقایون محترم و از خودراضی، دلم عجیب میخواد بهتون بگم یک مشت احمق اونم از نوع بالفطره، کسی از شما هست که پاسخگوی چرا های من باشه؟

چرا باید زنی که به خاطر همسرش از ادامه تحصیل و موقعیت عالی کاریش میگذره، ۶ سال تمام بهترین کدبانوی خانه میشه، تمام تلاشش رو برای بهتر شدن زندگی میکنه، فقط به خاطر اینکه نمی تونه بچه دار شه باید دور انداخته شه؟ یکی به من بگه چرا؟ یعنی شما مردها نمی فهمین درد بچه دار نشدن اونقدر زیاد هست که دیگه نیازی به درد دیگری مثل از دست دادن خونه و عشق و همسر نیست؟ فقط به من بگین چرا؟

چرا اگر مردی توان بچه دار شدن رو نداره، زن باید بسوزه و بسازه و از مهمترین حقش که مادر شدن بگذره اما مرد به سادگی طلاق میده؟ چرا؟ لبریزم از خشم، لبریزم از نفرت، لبریزم از درد، و خسته از تمام این احساسات منفی، این روزها بی امون اشکهام جاری هستن و هزاران سوال بیجواب دارم که کسی پاسگوی آنها نیست.

میدونم که اون دختر زندگی خیلی بهتری پیش رو داره، مطمئنم، میدونم اونی که بازی رو باخت پسر است! باشه که چنین زنی دوباره کنارش قرار بگیره! می دونم خداوند جای حق نشسته و باعث و بانی این جدایی باید تقاص پس بده. دهنم به نفرین باز نمیشه، آخه تف سربالاست.

درد غریبی تمام وجودم رو گرفته! کاش کسی پیدا میشد که این درد رو التیام بده. از خودم میپرسم واقعا راه دیگه ای نبود، و جواب میدم بچه بهانه است! اگه عاشق باشی بدون بچه هم کنار عشقت میمونی! درد جای دیگه است. برای پسر متاسفم از سر ترحم و برای دختر آروزی خوشبختی دارم.

قلبم لبریز از هزار و یک حس ضد و نقیض! آقای پدر این چند روز به عناوین مختلف تکرار میکنه : زندگی همینه، کاریش هم نمیشه کرد. یاد بگی اینقدر احساساتی باهاش برخورد نکنی! و من هربار با صدایی بلند میخروشم که : من همینم، احساساتی و احمق، نمیتونم ناراحت نباشم، نمیتونم نمیتونم نمیتونم.

خانوم مادر هر شب تکرار میکنه : عزیزدلم اگه چنین اتفاقی برای خودت افتاده بود، اونوقت چه می کردی؟ و من هرشب با چشمانی بارانی فریاد میکشم : دیوونه میشدم، میمردم.

از خودم می پرسم اگر این کابوس حقیقت پیدا کنه و روزی نتونم بچه دار شم، و همسرم به سادگی از من جدا شه، چی میکنم؟ و میبینم که چنین توانی ندارم.

در این چند روز گذشته صرفا دارم وقت میکشم، سعی میکنم زمان رو بگذرونم همین، خودم رو سرگرم میکنم، اما این درد انگار پایانی نداره. میدونم زندگی جاریست، میدونم باید زندگی کنم، میدونم همه این مزخرفات رو میدونم، اما هیچی فعلا آرومم نمیکنه! از همه مهمتر اینکه هیچ همراهی کنارم نیست. دلم میخواد فریاد بکشم.

جدا حوصله نصیحت ندارم. مینویسم چون تنها راهی که کمی دردم رو تسکین میده. فقط کمی.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢