جمعه های آرام من!

سلام

خوب بالاخره برگشتم. نمی دونم از سفر چی بگم. سفر بدی نبود. گذشت با همه اتفاقات و خوبیها و بدیها! اما گذشت. از کار هیچی نمی گم، چون حرفی برای گفتن نیست، اما در رابطه با امور غیر کاری، یک هفته که بیمار بودم و هیچی نفهمیدم. به زور سرکار رفتم و برگشتم. اون زمانی که حالم خوب بود، بیشتر به چرخیدن گذشت. مراکز خرید و کمی هم خود شهر. در کل سفر خاصی بود.

بگذریم. دوباره برنامه های جمعه های من شروع شد. جمعه های آروم، جمعه های بی دغدغه، توام با آرامش و آسودگی.

پنجشنبه : صبح کار - غروب ورزش و شروع دوباره بازی، مدتها بود دلم هوای اسکواش داشت. خوشحالم که دوباره شروع کردم - شب منزل خانوم ش، یک همکار و دوست خوب، گپهای دخترانه و سر به سر گذاشتنهای همیشگی.

جمعه : امامه - امامه زیبای من - ساکت و آرام - بی دغدغه - زیبا و جذاب - سکوت و سکوت و سکوت - فقط استراحت - غروب بازگشت به این کلان شهر بی در و پیکر، شلوغ و پر سر و صدا - شب رانندگی تو جاده - سکوت - تاریکی - لذتی بی پایان - جاده امامه، بی اعتنا به تکراری بودن مسیر، انگار نه انگار که صبح همین مسیر رو رفتی و برگشتی - صدای رودخانه - سکوت کوهستان - سکوتی دلنشین و ترسناک - نیمه شب بازگشت دوباره به این کلان شهر پر دود و پر هیاهو با آدمهایی عجول و کم طاقت و عصبی.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۱