خانوم خانومهای من.

اسمش خانوم خانومهاس. یعنی اسم شناسنامه ایش خانوم خانومهاس. خودش می گه اسمش این نیست. می گه این نام خواهرشه؛ برای ازدواج کردنش مجبور بوده شناسنامه اش رو عوض کنه و پدرش اون زمان ساده ترین راه رو انتخاب کرده؛ شناسنامه خواهر کوچکتر رو بهش داده! گویا بعداْ برای خواهر کوچکتر شناسنامه می گیرن! من که سر در نمیارم. اما می دونم اسمش خانوم خانومهاس. شخصیت غریبی داره. درست مثل نامش؛ بزرگی و خانومی خاصی داره! عجیب بزرگ منشه! عاشق همسرش بود؛ همسری که الآن چند ساله دار فانی رو وداع گفته. چند سال پیش وقتی حالش بد بود برده و برده بودنش بیمارستان؛ پرستارای بخش می گفتن تا جالا بیمار اینقدر صبور و آروم نداشتیم؛ واقعاْ که مثل نامشه؛ خانوم خانومها!
راستش این روزی که قرار بود بهترین پستم رو انتخاب کنم؛ نتونستم پستی رو انتخاب کنم. اما امروز میدونم که بهترین پست یا حداقل اونی که من بیشتر از همه دوستش دارم پست خانوم خانومها است.
اسمش خانو خانومهاست. مثل اسمش خانوم خانوم هاست. نوشتن ازش امروز برام زیادی سخته. اینجا همه ظاهر آروم و خندان منو می بینن و کسی از تلاتم درونم خبر نداره.
جمعه شب؛ یعنی درست شب قیل از این سفر بلاتکلیف؛ خانوم خانومها سکته مغزی می کنه و الان تو بیمارستان! روز سفر رو من صبح زود غافل از همه چیز و همه جا رفتم باغ لاله که کاش نمی رفتم. غافل از اینکه زمانیکه من باغ لاله بودم؛ خانوم مادر و بقیه دارن خانوم خانومها رو میبرن بیمارستان. و بعد از ظهر من بیمارستان بودم. کنارش. که چشم انتظار دیدنم بود. کنترل حالم رو نداشتم. مثل دیوونه ها! اونقدر که قصد کنسل کردن سفر رو داشتم. اما خانوم مادر و آقای پدر نذاشتن.
حالا من اینجام فرسنگها دور از خانوم خانومها. خانوم خانومها هنوز تو بیمارستان است. نمی تونه درست صحبت کنه؛ بهم امروز گفتن راه رفته؛ اما من نمیدونم با چه وضعی! دلم براش تنگ شده. دارم دیوونه میشم.
اسمش خانوم خانومهاست. مثل اسمش خانوم خانوم هاست. و من دیوونه وار عاشقش هستم. دارم له له می زنم برای یک ثانیه نوازش دستهاش؛ برای شنیدن صداش و می ترسم مبادا که دیر برسم. می ترسم که .....! نه فکر کنم زیادی خسته ام. دارم هزیان میگم.
دلم برای همه تنگ شده. سر فرصت می نویسم. از همه چی. قول میدم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤