بیحوصلگی!!!

سلام
خوب اگه بخوام روراست باشم، حالم خیلی خوب نیست! بد نیستم ها، اما خوب خوب هم نیستم!!! دلتنگم، کلافه ام، خسته ام، بیحوصله ام! خوب چیکار کنم، حالم دگرگون دیگه!!!

امسال اولین سالی که من عید تهرانم، البته اولین سال نیست که تهرانم اما اولین سال که تهران هستم و پدرخوانده گرامی اینجا نیست. خوب دلم براش تنگ شده! دلم برای خیلی های دیگه هم تنگ شده! البته که هوا هم بی تاثیر نیست میمیرم برای این هوای گرفته و اصلا هم دلم نمیخواد تهران باشم. امروز صبح زده بود بسرم که بیخبر برم شمال! اما خوب راستش اگه چنین کاری میکردم، رفتنم دست خودم بود و برگشتم با خدا، یعنی فکر نمیکنم دیگه خانوم مادر تو خونه راهم میداد!!!!

بدترینش اینه که خانواده عزیز و گرامی آخر هفته راهی سفر هستند و من فکر کنم به دلیل برخی امور کاری، مجبور به تحمل کردن این شهر بزرگ، کلان شهر عزیز، تهران باشم!!!!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٧