ماجرای من و رضا کوچولو!

سلام
آخ که چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود. کلی حرف برای گفتن و کلی دلتنگی! خوب اول از همه من خوبم! دلم برای بهار تنگ! و منتظر! منتظر چی دقیقا نمی دونم! شاید یک حادثه، شاید یک معجزه، شایدم ... نمی دونم! خوی می بینبن هیچی تغییر نکرده! من هنوز همون آدمم با همون حرفای تکراری!

خوب اول از همه ممنون از تمام دوستانی که تو این مدت نگران من بودن و حالم رو می پرسیدن. راستش در یک تصمیم گیری یکباره (منم دیگه، همیشه همینه!!!) و تنها طی 3 روز، چشمام رو عمل کردم! حالا دیگه نه نیازی به لنز هست و نه عینک!!! وای اگه بدونین زندگی چقدر محشر شده! جراحی راحت و خوبی بود! بدون درد، بدون هرچیز منفی! خلاصه که خوب بود و خوب شوک برای دوستان و از همه بیشتر خانواده!!! در کل فعلا راضیم!

روز قبل از عمل، رفته بودم مطب دکتر، تا اونروز نمی دونستم که قرار عمل کنم و این عمل روز بعد خواهد بود!!!! از اونجائیکه مطب دکتر مربوط خیلی شلوغ، معمولا باید یک چند ساعتی منتظر موند دیگه! اما خوب اینم برای خودش لذتی داره! خلاصه روز قبل از عمل یعنی دوشنبه 6 اسفند، من منتظر معاینه و خانواده ای بیتاب کنار من! پسرک 4 ساله خانواده، کلافه از این انتظار و خسته فقط بهونه گیری میکیرد و داد و هوار که من عینک میخوام! پسرک امون همه رو بریده بود. پسرکی شیطون و عجیب باهوش! از اونجائیکه من در برابر بچه ها بیطاقتم، وقتی بیقراری پسرک و پدر خسته اش رو دیدم هوس بازی زد به سرم. من و پسرک توی اتاق انتظار حدود یک ساعت و نیم گپ زدیم و بازی کردیم، نقاشی کشیدیم و من کلی لذت بردم. مادر پسرک با تعجب نگاهمون میکرد و تمام مدت میگفت وای شما چه حوصله ای دارین!!! خانواده از بندر عباس اومده بودن که دکتر چشم پسرهای خانواده رو معاینه کنه! رضا کوچولو، آخرین پسر خانواده، پسرک باهوش 4 ساله، فوق العاده دوست داشتنی، امون مادر و پدر رو بریده بود و مادر کلافه از هوش سرشار پسرش!!! کلی با مادر و پدر پسرک صحبت کردیم و زمان گذشت! پسرک برای معاینه رفت داخل اتاق و من بیرون نشسته بودم که فریادهای پسرک مطب رو پر کرد. پسرک فریاد میکشید که نمیخوام من فقط خاله رو (منظورش من بودم) میخوام و منشی دکتر خواهش کرد که برم ببینم چه میشه کرد. آخر سر که پسرک آروم گرفت اما رضایت به معاینه نداد و پسرک با خانواده اش رفتند. و من هنوز به این پسرک باهوش فکر میکنم!

بعد از عمل، دکتر ازم پرسید که رشته تحصیلیم چیه! آخه روز عمل هم چند نفر بودن که عجیب نگران بودن و فکر کنم منم یک چیزیم میشد که اینقدر بیخیال همه چی بودم و فقط شیطونی می کردم و به بقیه اعتماد به نفس و دلخوشی میدادم. پرستارهای اونجا همه میگفتن تا حالا بیماری مثل من نداشتن و من متعجب که اینا چرا چرند میگن!!!! به دکتر گفتم مهندسم! با تعجب به من و خانوم مادر نگاهی کرد و خندید :من فکر میکردم روانشناسی کودک یا دیگه آخرش روانشناسی خوندی! خانوم خیلی هوای این دختر رو داشته باشین نمی دونین چه فرشته ای!!!! قیافه من بعد از عمل با اون عینک دودی و لبخند مسخره ام فکر کنم کلی دیدنی بود.

دیروز هم برای معاینات بعد از عمل مطب بودم که منشی جعبه به دستم داد که : برای شماست! اینو یکی از بیماران دکتر برای شما اوردن و کلی ازتون تشکر کردن! براشون صبر و حوصله شما در مورد پسرک خیلی جالب بود! قیافه متعجب من رو تصور کنین! دیگه دشتم شاخ در میوردم. جعبه رو گرفتم یک دست خط با متنی دلنشین و خوب یک جلد قرآن!!! از منشی تلفن اون آقای نا شناس رو گرفتم و زنگ زدم که تشکر کنم. برخوردش فوق العاده جالب بود. طوری با من صحبت میکرد انگار که من چه حرکت مهمی انجام دادم. خلاصه که من هنوز تو شوک این قضیه خیلی ساده ام! برام کل ماجرا خیلی جالب بود و عجیب! شب وقتی با آقای پدر و مادر خانومی گپ میزدیم، آقای پدر میگفت : به این آقا می گفتی که تو زیادی عاشق بچه ها هستی و اگه می تونه برات یک بچه بی سرپرست پیدا کنه تا به آرزوت برسی!!!! و من غرق تو افکار خودم فقط گفتم : اینا همشون بلوف خوردن، طفلکیا فکر کردن چه خبر!!! رفتم تو اتاق و به چند وقت اخیر فکر کردم، به آرزوهام. به گپی دوستانه! با یکی از دوستام گپ میزدیم، بحث آزادی بود. بهم گفت: تو آزادی، خیلی آزادتر از من در رسیدن به آرزوهات! جالبه بدونین آرزوی این دوست من از ایران رفتن! اونم از وقتی بچه بوده! و امروز بدلیل مشکلاتی که در زندگیش داره امکان رفتن رو نداره! اون روز خیلی دلم میخواست بهش می گفتم: تو از آرزوهای من چه میدونی! من بزرگترین آرزوم داره از دست میره و من هیچ کاری نمی تونم بکنم. تو چه میدونی در حسرت مادر شدن سوختن یعنی چی! چه میدونی دلت رو با بچه دیگران خوش کردن یعنی چی! و من در حسرت یک بچه ام! خیلی دلم میخواست اینا رو فریاد میزدم و باز فقط لبخند و سکوت!!! نمیدونم شاید تقدیر من این! نمی دونم کی بتونم به این آرزو برسم اما میدونم که این حسرت برای من زیادی بزرگ!!! بیخیال! میدونم احمقانه است! ولش کنین!

خلاصه که این قضیه پسرک عجیب ترین حادثه این روزها بوده و بحث داغ خونه!!! اینا رو نگفتم که تعریف از خودم باشه، اینا رو گفتم شاید کمی آروم بگیرم! چون اعتقاد دارم این موضوع نه مایه افتخار و نه چیز دیگه! برای من این همه نگاه مثبت به این قضیه عجیب! اینکه با یک بچه وقت بگذرونی برای من ساده ترین و عادی ترین کار! و اینکه چرا این مسئله اینقدر برای کسی مهمه که بخواد تحسینش کنه، برای من غیر قابل درک!!!! حس میکنم غریبم! حس میکنم از سیاره دیگه ای هستم! شاید واقعا .... نمیدونم.

دلم هوای بهار و تغییر داره! کلی کار عقب مونده و کلی برنامه! برنامه مسافرت کنسل شد! تا اونور سال که یک ماموریت ۳ هفته داریم! حتی تصورش هم بهمم میریزه! ۳ هفته!!!! شاید وقتی حالم بهتر بود بگم داستان چیه!

خوب زیاده گویی کردم! شرمنده. دلم برای اینجا و همتون خیلی تنگ شده بود.

با بهترین آرزوها تو این روزهای آخر سال! خوب و خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۱