لطیف، دوستانه، آرام، بی غرض!

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه، نفس منو بگیر

برای یکی شدن اگه مرگ من بسه، نفس منو بگیر

- اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن. امروزه آدمها همه چیز رو همین جور حاضر و آماده از دکانها میخرند، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده‌اند بدون دوست، تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن.

- قاعده یعنی چی؟ این هم از آن چیزهایی که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند.

- جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردی. انسانها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلتی

  آدمیزاد هیچوقت جایی را که هست خوش ندارد. 

     شازده کوچولو

- قشنگ یعنی چه؟ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال و عشق تنها عشق، ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس، و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

- خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی، دچار یعنی، ... عاشق، و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

- همیشه فاصله‌ای هست، دچار باید بود، وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد، و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست، و عشق صدای فاصله هاست.

       سهراب سپهری

- سیه چشمی به کار عشق استاد، درس محبت یاد میداد، مرا از یاد برد آخر ولی من، بجز او عالمی را بردم از یاد.

       فریدون مشیری

- من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم، و ندایی که به من میگوید : "گرچه شب تاریک است، دل قوی دار، سحر نزدیک است." دل من در دل شب، خواب پروانه شدن می‌بیند.

- باز کن پنجره را، تو اگر باز کنی پنجره را، من نشان خواهم داد، به تو زیبایی را.

- باز کن پنجره را، من تو را خواهم برد، به سر رود خروشان حیات، آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز، بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز.

- باز کن پنجره را، صبح دمید، چه شبی بود و چه فرخنده شبی، آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید، کودک قلب من این قصه شاد، از لبان تو شنید: "زندگی رویا نیست، زندگی زیباست، می‌توان بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی، می‌توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت، می‌توان، از میان فاصله‌ها را برداشت، دل من با دل تو، هر دو بیزار از این فاصله‌هاست."

- قصه شیرینیست، کودک چشم من از قصه تو میخوابد، قصه نغز تو از غصه تهی است، بازهم قصه بگو، تا به آرامش دل، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

- من گمان میکردم، دوستی همچون سروی سبز، چار فصلش همه آراستگی ست، من چه میدانستم، هیبت باد زمستانی هست، من چه میدانستم سبزه می‌پژمرد از بی آبی، سبزه یخ میزند از سردی دی، من چه میدانستم دل هر کس دل نیست، قلبها ز آهن و سنگ، قلبها بی خبر از عاطفه‌اند.

       حمید مصدق

سلام

خوب از صبح بنا به دلایلی دنبال یک جمله زیبا و دوستانه می گردم اما هنوز اونی رو که دلم میخواد رو پیدا نکردم! یک جمله لطیف، آروم، دوستانه. واضح گفتم چی میخوام دیگه! اگه فهمیدین من چی میخوام،به خودمم بگین!

همین! تا بعد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳٠