سلام

نمی دونم چند نفرتون ممکنه کتاب يادداشتهای يک زن رو خونده باشين! من چندتا از همکلاسيهام موقعی که دبيرستانی بوديم اين کتاب رو خونديم و از اونجايی که خوش اومدن يه مسئله کاملاً شخصی و نسبی يه! بعضی هامون خيلی خوشمون اومد و يعضی يا نه!!!! نمی دونم چرا ولی برای من خيلی جالب بود شايد اولين بارقه های نوشتن رو اين کتاب تو وجودم روشن کرد ( خوب معلوم شد که کی باعث بدبخت کردن اونايی شده که الان دارن اين متن رو می خونن!!!) بهر حال بگذريم.

امروز هوا عجيب گرفته دل من هم! به قول يه دوست قديمی وقتی هوا می گرفت می گفت هوا دونفره است! امروز اصلاً حس کار کردن ندارم دلم می خواست راه می افتادم می رفتم بيرون يا تا آخر دنيا راه می رفتم يا اينکه می انداختم تو يه جاده بی انتها و رانندگی می کردم! تنها يا غير تنها نمی دونم!!!!

شايد خنده دار باشه ولی من هميشه فکر می کردم اگه قرار باشه يه روز عاشق بشم حتماً انروز يه روز ابری توی بهاره! نمی دونم چرا ولی شايد دليلش اين باشه که من هم بانوی ارديبهشت هستم!!!!

روز خوش!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۸