بيربط نويسی!!!

سلام

خوبم؛ امروز واقعا خوبم! اول از همه بگم که من دیروز معجزه ام رو گرفتم! یک معجزه واقعی! البته دیروز که چه عرض کنم دیشب!

انگشتام عجیب بی حس! دارم گیج می زنم! هر بار که سرم تو تکون میدم حس میکنم دنیا داره دور سرم می چرخه! لبخندی غریبی روی لبهامه! همکار روبرویی طوری نگاهم میکنه که انگار به یه مرده! سر تکون میده و میگه : « دیوونه ای به خدا!» حتی توان بلند شدن ندارم! نکه فکر کنین فشارم اومده پایین ها؛ نه! نکه فکر کنین من تنهایی یک عالمه لوشک زرشک با سس انار خورده باشم ها؛ نه! نکه فکر کنین امروز ظهر بعد از ۴۸ ساعت تونستم غذا بخورم ها؛ نه! ولی خوب چی بگم!

خودم هم موندم چطور تو این ۴۸ ساعت احساس گشنگی نکردم! من و این همه بی اشتهایی!!! چی بگم! ذهنم زیادی درگیر بود و حالا تا حدودی آروم شدم. راستی امشب چله من تموم میشه! باورم نمیشه که ۴۰ روز گذشت! اونم به این سرعت! اونم در عین کندی!!! نمی دونم خودم هم نمی دونم! از پنجشنبه پیش تا امروز زمان عجیب کند گذشته! من اصلا حس نمی کنم فقط یک هفته بوده! انگار چندین ماه! وای چقدر گیجم! حس بدی! حس میکنم دارم از حال میرم! مثل؛ نمی دونم مثل چی میمونه!

به این میگن بیربط نویسی از نوع اساسی ها! دیشب با یک دوست خوب کلی یاده روی کردیم؛ تو کوچه س کوچه های شریعتی و من ناخودآگاه تو ذهنم شعر کوچه رو مرور میکردم! بی تو مهتاب شبی؛ مسخره است با هر تکه از شعر من هزار و یک سوال بیجواب برای خودم داشتم! بی تو؟ بدون کی؟ شب؟ چه شبی؟ خواب؟ « بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ بگفت: آری؛ چو خواب آید؛ کجا خواب!» « بگفتا در غمش می ترسی از کس؟ بگفت: از محنت هجران او بس!» «تو؛ همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت»؛ «بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم!» دیدی گاهی زمان استاپ می زنه و تو میری عقب؛ گذشته! ولش کن! مهم نیست!

« پدر؛ اولین عشق؛ قهرمان؛ محافظ و اولین کسی است که باعث میشه یک دختر نسبت به خودش احساس جذابیت و زیبایی داشته باشه. تنها در آیینه نگاه پدر است که برای نخستین بار؛ یک دختر می تواند خودش را از دید مردانی که ستایشش می کنند؛ ببیند. » این متن؛ مقدمه کتاب « پدران و دختران» است که من ترجمه اش رو به عنوان اولین سرآغاز گزیده اشعار منتخب دوران جوانی پدر بهش هدیه دادم. کتابهای شعر آقای پدر در شرف پوسیدن هستند؛ در نتیجه چند سال پیش من تعدادی از اون نوشته ها و شعرها رو به انتخاب خودم؛ تایپ و بعدشم صحافی کردم و هدیده دادم به آقای پدر. لبخند زیباش بهترین تشکر بود.

فردا ظهر با چندتا دوست خوب قرار دارم! شب هم مهمونی خان داداش! این دومی رو اصلا حوصله ندارم! اصلا دلم نمیخواد تنها برم! ولی خوب دیگه چه میشه کرد!!!

می دونم زیادی بیراه نوشتم! شاید نوعی پاکسازی افکار بود! اونم بی نتیجه! حالا بماند که :« آقا این بیربط نویسی عجیب حال میده ها!!!» آخر هفته خوبی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٧