به شيرين جانم-۶

عزیزکم سلام

میدونم که مدتهاست برات ننوشتم، میدونم، حق داری گله کنی. میخوام برات از روز برگشتمون بگم. گفته بودم که پدرت زحمت باز گردوندن مارو کشیدند. صبح زود حرکت کردیم، همه چیز خوب بود، اما نمی دونم چرا نزدیکهای شهر احساس درد کردم، دردی بی امون و سخت، تمام تلاشم رو می کردم که پدرت رو نگران نکنم اما موفق نشدم. کم کم  ناله های من تبدیل به فریاد شد، فریادی بی وقفه. پدرت سراسیمه ما رو به بیمارستان رسوند. چه روز و شبی بود. چقدر دردناک اما دردی شیرین. فکر نمی کنم هیچ دردی اینقدر شیرین باشه! اما بود خیلی شیرین بود. فکر نمیکنم هیچ صدای فریادی لذتبخش تر از فریاد نوزادی تازه متولد در سکوت لحظه های پس از زایمان باشه. یادگارت برای دنیا آمدن عجله داشت، خیلی هم عجله داشت. حدود یک ماه زودتر بدنیا آمد و من نگران این تولد نابهنگام و زودرس! وقتی بعد از زایمان از حال رفتم، حس می کردم عجیب به این استراحت نیاز دارم. چشم باز کردم و همه چیز رو بخاطر آوردم. پرستار، فسقلکمون رو نشونم داد. باید چند وقتی توی دستگاه میموند، فقط برای اطمینان از سلامتش.

شیرین من، دخترمون حالش خوبه! صحیح و سالم، شکمو و با اشتها! امروز یک ماهه که از تولدش میگذره! اولین باری که در آغوشش گرفتم تو کنارم بودی و  با لبخند افسونگرت نگاهمون میکردی. اسم زیبایی براش انتخاب کردی، نارگل، بدنش بوی شکوفه های انار رو میده! چقدر شیرین است کنار یادگار تو بودن. همراه یادگار تو بودن. و من احساس ترس غریبی دارم. از آینده، از روزهایی که پیش رو داریم! نمی دونم چقدر می تونم جای خالی تو رو براش پر کنم. منی که تمام لحظه های شیرین زندگیم در کنار پدرم سپری شده. احساس غریبی دارم. به جاده ای که پیش رو دارم نگاه میکنم. و روزی رو می بینم که نارگل شیرینت با اون لباس زیبا روبروی عکس تو ایستاده و احتمالا آرزو می کنه ای کاش تو هم اینجا بودی.

رویای شیرین شبهای من، امروز من ایستادم اینجا، تکیه داده به درگاه اتاق، نارگلت در اون لباس زیبا، روبروی عکس تو و می شنوم صداش رو که آرزو می کنه ای کاش تو هم بودی. در تمام این سالها به یاد ندارم از تو با فعل گذشته صحبت کرده باشیم. همیشه کنارمون بودی در تمام اون لحظات تلخ و شیرین. در تمام این سالها پدرانمون حق پدری را برای نارگل تمام کردند. اما من می دونم که هیچکسی براش تو نمیشه! گاهی حس میکنم نگه داشتنش خودخواهی من بود. حس می کنم که من مهمترین حق رو ازش گرفتم. حق پدر داشتن رو، حق با تو بودن رو! هربار که کودکی رو، دختر نوجوانی رو و یا هر زنی رو در کنار پدری می بینم حس میکنم در حق نارگلم بد کردم. چرا که اون هیچکدوم از اون لحظات شیرین رو نداشت.

عزیزدلم، ای کاش تو هم امروز کنارمون بودی. زیباترین لحظه زمانی بود که نارگل قبل از بله گفتن از تو اجازه گرفت. حالا اونا عازم ماه عسلشون هستند. حدس بزن کجا، آره کلبه قدیمی ما! نارگل اصرار داشت که من همراهشون باشم و من نپذیرفتم. حس میکنم حالا می تونم بعد از اینهمه سال کمی باهات خلوت کنم. نمی دونم چرا اینقدر نگرانم. خیلی نگران. ماه عسل و کلبه قدیمی برای من، یادآور رفتن تو!

امید زندگی من، لحظات سختی بود، تا زمانیکه نارگل تماس گرفت و گفت هر دو خوبند. زندگی خوشی رو کنار هم شروع کردند و حالا من عجیب احساس خستگی میکنم. خوشحالم که زمان رفتن داره نزدیک میشه و من لحظه شماری میکنم برای لحظه با تو بودن. دارم خودم رو برای این سفر آماده میکنم. سختترین قسمت ماجرا آماده کردن نارگل است. باید بهش بگم. باید بگم که دیگه وقت رفتنه! دلم برات خیلی تنگ شده و برای دیدن دوباره تو دارم لحظه شماری میکنم.

مراقب خودت باش و مثل همیشه همراهم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳