آخرین وصیت!

مقنی ملولم دوتاری بزن
به یکتایی او که تاری بزن
بزن چنگ بر پرده ارغنون
رهایم کن از چنگ دنیای درون
پس آنگه که گشتم به مستی هلاک
به آئین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید
به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
ولیکن به شرطی که در مرگ من
ننالد بجز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر زمستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب

سلام
من خوبم! بهترم! زمان میگذره و زندگی منم باهاش.
سالهاست که دنبال شعر بالا می گردم و پیداش نمی کردم. یکی به این دلیل که هیچ بیتی رو حفظ نبودم و تنها مفهومش در ذهنم بود و دیگه اینکه نمی دونستم این شعر مال کیه! تا اینکه امروز خیلی اتفاقی پیداش کردم! این شعر برای من دنیای خاطره است! خاطره اون سفر دو نفره با آقای پدر! اون سفر شبانه تو جاده رشت و اون هم گپهای دلنشین و بحث درباره عرفان و عشق و مستی و شراب و می ....! اون موقع من سال اول دانشگاه بودم و چقدر دوران زیبایی با آقای پدر داشتیم. بخاطر دانشجو بودن من و وقت آزادم کلی سفر دو نفره داشتیم. و من عجیب دلتنگ اون دوران زیبام! برای من عالم پدر و دختری، عالم شیرینی بوده و هست. برای من تنها مردی که همیشه نقش موثر و مثبتی رو بازی کرده فقط و فقط آقای پدر بوده و بس! بماند که هنوزم هست ها! شاید احمقانه باشه اما خیلی روزها من اونقدر دلم براش تنگ میشه که بهش زنگ میزنم تا صداش رو بشنوم.
برام جالب بود که شعر منسوب به حافظ و من تو هیچ دیوان و کتابی که اشعار حافظ توش بوده، حتی کتاب قدیمی پدر بزرگم این شعر رو ندیدم. در پی این جستجو این شعر رو به نام شعر ممنوعه حافظ پیدا کردم! ممنوعه؟ چرا؟ نمی فهمم چه تفاوتی بین این شعر و سایر اشعارش؟ گاهی درباره این تضادهای عرفانی می مونم! بگذریم کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ!
آخر هفته خوبی بود، ساکت و سرد و صد البته توام با دلتنگی! دیروز رو هم سرکار نیومدم! خوب حسش نبود حالا بماند که برف هم مزید بر علت شده بود ها! جای زخمم هنوز خوب نشده که هیچ بدتر هم شده! تبدیل شده به یک زخم درست مثل صلیب! نگاهش که می کنم اشکم درمیاد! تو این چند روز بعضیا خیلی دلداریم دادن، یک دنیا ممنونشون هستم چون خیلی به حضورشون نیاز داشتم، بعضی ها هم اصلا به روی مبارک نیوردن! راستش مهم نیست! فقط این اتفاق باعث شد قاطعانه تصمیم بگیرم محبتم و انرژیم رو برای هر کس و ناکسی خرج نکنم! اونایی که من همیشه کنارشون بودم و هر وقت انرژی مثبت می خواستم میومدم سراغم بیشترشون حتی حالم رو هم نپرسیدن که هیچ تازه یکنفرشون هم بد نمک زد به زخمم! اونقدر که تصمیم گرفتم در رابطه با دوستیم باهاش تجدید نظر کنم! از کسی توقع نداشتم اما این موضوع برام جالب بود مثل اینکه هرچی آدمها ادعاشون بیشتر، عملشون کمتره! مهم نیست. این حوادث باعث میشه آدمای دور و برت رو بشناسی! باعث می شه بدونی رو کیا می تونی جساب کنی!
دیروز یک چیز جالب رو کشف کردم و اونم اینکه من اسکواش رو واقعا دوست دارم! می دونین اون روزی که صرفا بخاطر پیشنهاد شنم، قبول کردم برم سراغ این ورزش فکر نمی کردم اونقدر برام جذاب بشه که حتی تو اون برف دیروز هم برم باشگاه! فوق العاده است. من که خیلی لذت می برم. از دیروز رسما دیگه جدی بازی می کنیم! تقریبا با هم مسابقه میدیم! فکر کنم یکی دو جلسه دیگه بتونیم به راحتی بدون حضور مربی خودمون بازی کنیم! مربی خوشحال ما، دیروز بهمون میگه از ماه دیگه می فرستمتون مسابقه! قیافه من که دیدنی بود! خلاصه که اگه دنبال یک ورزش شاد و پر تحرک و تقریبا کم هزینه می گردین اسکواش انتخاب مناسبی!
دیگه اینکه همین! من باید بنا به دلایلی یک هفته صبر پیشه کنم! از صبح 100 بار دستم رفته سمت تلفن و باز عهدم یادم اومده! صبر ایوب میخواد منم که صبر ندارم! این نیز بگذرد!
همین.
خوش باشین. راستی اگه کسی درباره شعر بالا اطلاعاتی داره خوشحال میشم بهم بگه! مرسی!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳