فریاد خفته در درون من!

سلام

خوب اگه بخوام راستش رو بگم حالم اصلا خوب نیست! اما مثل همیشه تلاش می کنم برای خوب بودن! می دونم که این روزا همه خسته ان! هیشکی حوصله نداره! هیشکی حال خوندن غرغر نداره! مشکلی نیست می تونین نخوونین! اتفاق خاصی نمیوفته! اما اگه من ننویسم این بغض آروم نمی گیره!

دلم میخواد فریاد بکشم از این همهمه! از این بی عدالتی از این بی قانونی! من نمی فهمم پلیس این خراب شده چه غلطی می کنه! متاسفم؛ دلم نمیخواد همه رو یکی بدونم اما حالم خرابتر از این حرفاس! اونقدر بغض دارم که احساس خفگی میکنم!

دیروز وقتی از سرکار بر میگشتم خونه؛ اتفاقی احمقانه باعث شد که حالم اینقدر دگرگون شه! داشتم میومدم خونه! دیروز آلوچه خانوم (ماشین آلبالویی رنگ خانوم مادر) همراهم بود. موزیک هوای گرفته و خوب حال و هوای خسته من و خوب رانندگی آروم؛ که یکباره یک دیوونه پیچید جلوم؛ داشتم تصادف می کردم یک تصادف بعد؛ به خیر گذشت! راننده ۲۰۶ بدون توجه به راهش ادامه داد و من فقط براش چراغ زدم! این مسئله دو بار دیگه هم تکرار شد بار سوم دیگه کنترلم دست خودم نبود دستم رو گذاشتم رو بوق و کشیدم کنارش با خشم به راننده احمق نگاه کردم! اما راننده از پشت اون شیشه های بخار گرفته حتی متوجه من نشد آخه زیادی مشغول اون آقا پسر کنار دستیش بود! راهم رو گرفتم و ادامه مسیر دادم که یکباره دیدیم دیوونه با سرعت از کنترم رد شد و پیچید و بطور افقی خیابون رو بست! پسر با عصبانیت از ماشین پیاده شد و من شیشه و نصفه دادم پایین و گفتم چه خبرته! که یکباره دیدم راننده ( حتی عارم میاد بگم خانوم؛ که این لغت براش خیلی زیاد!!!!) وحشیانه از ماشین پیاده شد و حمله کرد! دستش رو اورد تو ماشین و گلوم رو گرفت و فشار میداد و من تو شوک کل این ماجرا و فحش هایی که میشنیدم! بالاخره راننده کشید خودشو عقب و با همون سرعت سوار ماشین شد و رفت! و من هنوز تو شوک ماجرا! نکته جالب قضیه؛ در تمام این مدت مامور راهنمایی و رانندگی با خونسردی تمام و لبخندی بر روی لب با لذت ماجرا رو نگاه می کرد؛ درست مثل فیلمهای آمریکایی که دو تا زن پایین شهری با هم دعواشون میشه و مردم جمع میشن و فریاد میکشن :« hey, cat fights,ha ha ha!!!!!» بعد که راننده رفت سمت ماشین مامور راهنمایی تازه اومد کنار ماشین و با خنده گفت :« برو حاج خانوم!!!!» بهش نگاه کردم و با بغض و صدایی که به سختی درمیومد گفتم :« شما زنگ میزنین 110 یا من زنگ بزنم!» طرف سرش اورد تو ماشین و آروم گفت: «ببین این پتیاره ای که من میبینم اونجا هم ترتیبت رو میده! برو!» رفتم! رفتم خونه! با خستگی! با بغض! با درد! جای چنگالهای اون حیوون به شدت می سوخت و من دلم میخواست فریاد بکشم!

رفتم خونه و یک راست رفتم تو اتاق آقای برادر بیصدا، نشستم تو بغلش و هق هق کردم! با صدایی خفه که مبادا خانوم مادر بفهمه! من هنوز کلافه ام! هنوز بغض دارم! هنوز میخوام فریاد بکشم نه از درد جای چنگالهای اون وحشی نه! از این که پلیس این مملکت اینقدر خونسرد چنین چیزی و می بینه و با لذت هیچکاری نمی کنه! حتی جریمه اش نکرد بابت بستن خیابون ولیعصر!

حالا از خودم می پرسم اینجا چی داریم؟ امنیت؟ احترام؟ زندگی؟ آسایش؟ آرامش؟ چی داریم؟ و هر لحظه که میگذره من بیشتر و بیشتر آرزو میکنم زودتر خبری به دستم برسه و چمدونهامو جمع کنم و برم! برم برای همیشه! اینجا برای من فقط یک خاطره است! سامه عزیزم اصلا غصه نخور که اینجا برف میباره و اونجا نه! که برف رو همه جا میشه داشت اما امنیت رو نه! رامین عزیزم اصلا غصه نخور که اونجا هوا سرده که اونجا غریبی که من اینجا تو این مثلا کشور ( عارم میاد بگم وطن، چون وطن برای من یعنی عشق یعنی امنیت یعنی .......!) غریبم! تو این مثلا کشوری که همه همزبان و همخون و.......... من هستن!

میخوام برم! زود زود! برای همیشه! اینجا برای من تنها یک خاطره است! یک خاطره قدیمی! گاهی فکر میکنم ای کاش آدمهایی با دیدگاه خان داداش و عروس خانوم، که باید موند و اینجا رو ساخت و از این اراجیف، وجود نداشتن تا شاید واقعا اینجا یک اتفاق خوب میوفتاد! شاید یک عده به خودشون میومدن! حالم اصلا خوب نیست! دلم فریادی بی امون میخواد هق هقی بی انتها!

پ.ن1: هفته پیش به آقای برادر حمله کرده بودند خدا رو شکر که خودش صدمه ندید و فقط ماشین آسیب دید! اونا هم دوتا دیوونه بودن! دو تا موجی!

پ.ن2:هیچی ولش کن! نصیحتم نکنین!

پ.ن3: دلم برات تنگ شده! این از روز اول! نگرانم نباش خوبم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠