تفکرات ذهن خسته من!

سلام

خسته ام خیلی خسته! خوب نیستم و تلاش می کنم برای خوب بودن؛ بی فایده است! خیلی هم بی فایده است. از آدمهای خودخواه خسته شدم! دلم میخواد می تونستم خودخواه باشم! دلم میخواد فریاد بکشم اما چیزی مانع میشه! دلم میخواد یک دل سیر گره کنم؛ اما چیزی مانع میشه! دلم میخواد بشکنم و باز چیزی مانع میشه! یک چیزی تو قفسه سینه ام سنگینی میکنه! میشه لطف کنی و درش بیاری! دلش هوای تازه میخواد! نمی تونه نفس بکشه! می دونی کافیه یک تیغ تیز برداری و یک شکاف تمیز بدی؛ دستت رو ببری توش و قلب منو دربیاری! یک قلب یخ زده! شاید اینجوری آروم بگیری و دست از سر من و زندگی من برداری!!!

در عین دوست داشتم ازت خسته شدم! دلم میخواد برم یکجایی که دست هیشکی بهم نرسه! از خودم از دنیای اطرافم از آمهای دور و برم و بیشتر از همه از خود خودم خسته شدم!

نتیجه تمام این اراجیف؛ دوباره چله گرفتم! شاید جواب سوالاتم رو بگیرم! شاید دوباره یک معجزه بشه! می دونم که میشه! می دونم که بیخوابی و نگرانی و فشار این مدت باعث این موضوع شده! باید بخوابم! آب! آره آب! شاید آرومم کنه!

دیشب دوستی برام خواب دیده! خوابی که خودش هم ازش در شگفته! خوابی که هر دو دوست داریم تعبیرش رو بدونیم.

خوبه حالا آرومترم! قسمت خنده دار قضیه اینجاست که من میدونم نوشتن آرومم می کنه و هر بار کلی طول میکشه تا شروع به نوشتن کنم!

این متن رو خیلی جدی نگیرین! فقط کمی بیخوابی دارم! حالم خوب!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۸