برف و آرزوهای محال!

گفتم که یافت می نشود گشته ایم ما

گفت: آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.

سلام

آره آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست! هوا رو دارین؟ انوقت تو این هوای محشر من نشستم اینجا و دارم بیرون رو نگاه می کنم و هزار و یک فکر توی ذهن نا آروم من برای خودشون چرخ و فلک بازی می کنن! منم که هیچی نشستم برای خودم!

کلی آرزو و دل خواسته محال دارم! حالا اینکه محال رو چی تعریف کنیم خودش بحثی ست جذاب! دلم میخواست می رفتم بیرون، با یکی که خیلی عزیزه! شاید می رفتیم قدم میزدیم شاید ... نمی دونم! با خودم فکر میکنم اگه شرایط طور دیگه ای بود، ما الآن کجا بودیم؟ اصلا می شناختیم همدیگرو؟ اصلا اینقدر برای هم جذاب بودیم؟ نمیدونم!

من دلم برف بازی میخواد،دلم میخواد برم آدرم برفی درست کنم! به یاد تمام لحظات زیبای کودکیم! دلم میخواد با اونی که عزیزه برم برف بازی! بعدشم یک لیوان قهوه داغ!  دلم قهوه میخواد! آخرشم این دل هوایی من سر منو به باد میده!

چند روزه دلم برای آقای پدر تنگ میشه! نه که مسافرت باشه یا نبینمش ها نه، همین جاست، هر شب هم می بینمش اما بازم دلم براش تنگ میشه! رابطه من و آقای پدر رابطه پیچیده و غریبی! شاید یک روز درباره اش نوشتم! رابطه شما با پدرتون چطوریه؟

کاش میشد میرفتیم بیرون! کاش میشد زندگی رو متوقف میکردیم! کاش میشد شرایط رو تغییر میدادیم! کاش و هزار و یک ای کاش دیگه! بیفایده است! باید با شرایط ساخت! بماند شرایط فعلی شرایط خیلی بدی هم نیست! تو این روز برفی دوست داشتین چیکار کنین؟

فعلا.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢