سه شنبه؛ سه شنبه عزيز!

سلام

خوب من خوبم! یعنی سعی می کنم که خوب باشم.

بازم سه شنبه، سه شنبه عزیز. سه شنبه ها همیشه منو یاد کتاب « سه شنبه ها با موری» میندازه! یکی از اون کتابهایی که تاثیر به سزایی تو زندگی من داشت. شخصیت موری به نوعی یک وجهی از شخصیت همه ماست، شاید اون بخشی که میخوایم نادیده بگیریمش!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، به قول قدیمی ها هفته افتاده تو سرازیری! و من همیشه سه شنبه ها رو دوست داشتم. حالا تصور کن این سه شنبه مصادف بشه با 11 دی، تولد آقای برادر و صد البته اولین روز سال نو میلادی!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، اولین روز سال 2008 با یک صدای آشنا و دوست داشتنی شروع شد و ادامه داره! صدایی که خیلی وقتها دلتنگش هستی، صدایی که آرزو می کنی کاش شرایط فرق می کرد و اوضاع می تونست جور دیگه ای بود.

سه شنبه، سه شنبه عزیز، با رویا شروع میشه، رویای سفر، با همسفری دوست داشتنی، سفری که میدونی هیچوقت نمیری، همسفری که میدونی هیچوقت همسفرت نخواهد بود! اما رویا همیشه شیرین و جذابه! و رویای سفر بسیار جذاب،سفری که مهم نیست 2 روز باشه و توی یک جای کوچیک و با امکانات کم، مهم اینه که با اون باشی، مهم نیست چقدر سرد باشه، چون وجود اون برای گرم کردنت کافیه! نیازی به در آغوش کشیدنت نیست، حتی نگاهش هم گرمت میکنه!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، باهم از سفر میگین و برنامه ریزی، کلی حرف که شرم از گفتنش داری و توی دلت نگهشون میداری! فقط میدونی برات خیلی عزیزه اونقدر عزیز که دلت نمیخواد پلهای پشت سرش خراب بشه، اونقدر عزیز که دلت نمیخواد زندگیش از اینی که هست بیشتر بهم بریزه! حتی به قیمت اذیت شدن تو!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، روبروی پنجره نشستی و بیرون رو نگاه میکنی، انگار کار دیگه ای برای انجام دادن نیست، وقتی تلفن زنگ میخوره بیرون رو می بینی، وقتی گزارش می نویسی بازهم هر از گاهی به بیرون نگاه میکنی، انگار منتظر یک اتفاقی، یک خبر، یک معجزه! شایدم منتظری از خواب بیدار شی و ببینی این چند وقت همه چیز رویا بوده، بیدار شی و ببینی هیچکدوم از اون حرفها رو نزدین، بیدار شی و ببینی دیروز غروب تنها یک رویا بوده، رویایی شیرین و خدا رو شکر کنی، که هیچکدومشون اتفاق نیوفتاده!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، روبروی پنجره نشستی و بیرون رو نگاه میکنی،نگاهت به اون جرثقیل ثابت است! فکر میکنی، با خودت فکر میکنی، به روزی که با مریم نشسته بودین و بهش نگاه میکردین و از تصور یک شهربازی خطرناک لبخند می زدین. نگاهش میکنی و دلت میخواست الآن اون بالا بودی اون لبه وای میستادی علیرغم تمام ترس و وحشت این چند سال اخیرت از ارتفاع و با تمام وجود فریاد میکشیدی، بلند گریه می کردی و فریاد می کشیدی، اونقدر که دلت آروم بگیره، اونقدر که شاید خدا هم صدات و بشنوه و دلیل این چرای بزرگ زندگیت رو بهت بده.

سه شنبه، سه شنبه عزیز، پسرک با اون لحن و صدا میخونه :« ای عشق اول و اخرم ببین چی اومد به سرم، دوست دارمهای منو نگو نمیشه باورم، کوچه به کوچه همسفر خونه به خونه در به در، هر جایی میخوای بری این دلو با خودت ببر،میخوامت نگی به کسی، عاشقتم نگی به کسی، دیوونه من دوست دارم آخه باسه چی دلواپسی!» و من فکر میکنم چرا اینقدر دلواپسم؟ دلواپس چی؟ دلواپس این گناه! واقعا گناه یا تصورات من؟

سه شنبه، سه شنبه عزیز، روبروی پنجره نشستی و بیرون رو نگاه میکنی،به این هوای سنگین و ابری، هوایی که اونم مثل دلت بلا تکلیفه! هنوز نمی دونه میخواد بباره یا باز بشه! درست مثل حال و هوال دل گرفته و بلاتکلیف تو! فکر میکنی خیلی سخته که بدونی چی دلت میخواد، اما نخوای بهش برسی، تنها به این دلیل فکر میکنی خواستت گناهه!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، خواننده محبوب آقای برادر، Rihanna، با اون صدای دلنوازش می خونه :« please don't stop the music ..... your hands are on my waist, just let the music play, we were hand in hand, chest to chest and now we are face to face, I wanna take you away....!!!!» زیر لب باهاش میخونی و از ته دلت میخوای فرار کنی، فرار کنی به جایی که کسی نباشه. تو باشی و تو، شایدم، نه فقط خودت و خودت! فکر می کنی تا کی می تونی مقاومت کنی، راه حلی داری یا نه!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، باید فکرت رو متمرکز کنی، باید....! یاد کتاب در ساحل رودخانه پیدرا میوفتی و فکر میکنی دیگری داره برمیگرده! کی میگه که اون عاقلتر و با تجربه تر؟ تو؟ دیگری؟ یا ...! این هم بخشی از تخیلات و تصورات تو! این تویی که معیارهات رو تعریف میکنی! فکر میکنی زندگیت توی یک تضاد گیر افتاده و از همه بدتر اینه که هیچ کفه ای سنگینتر نیست! شاید اگر یک کفه سنگینتر بود میشد خیلی ساده تصمیم گرفت.

سه شنبه، سه شنبه عزیز، یادت میوفته که به خودت قول دادی خودت رو کمتر ملامت کنی، کمتر سرزنش کنی، بیشتر با خودت مهربان باشی و بیشتر خودت رو دوست داشته باشی! اینکه هیشکی کامل نیست، اینکه حتی سایه هم قابل دوست داشتنه! اینکه سایه هم بخشی از شخصیت درونی تو! و ناخودآگاه به نیمه تاریک وجود فکر میکنی! و از خودت می پرسی نیمه تاریک وجود تو کجاست؟ چقدر میشناسمش؟ شاید تو درست نشناسیش اما دخترک توی آیینه حتما به خوبی می شناستش! دلت برای دخترک تنگ شده!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، به سفری طولانی فکر میکنی، به سفری رویایی، سفر دور دنیا، سفری شاید یکساله، سفری که ازش تنها بر نمیگردین، لذت در آغوش گرفتن یک دختر بچه زیبا یا شایدم یک پسر بچه شیطون مستت میکنه، بارها دلت خواسته ازش بپرسی اگر دخترکت از من بود هم، ...! حتی خودت هم قدرت تموم کردن جمله ات رو نداری!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، آره باز هم سه شنبه عزیز. مهم نیست هوا گرفته باشه یا آفتابی، مهم نیست در رویای سفر باشی یا نه، مهم نیست بالای اون جرثقیل اون نوک واستاده باشی یا نه، مهم اینه که امروز سه شنبه است، روز سرازیری هفته، یکی از روزهای محبوب زندگی تو! شاید چون زیباترین اتفاق دنیا مصادف با این روزه! به دنیا اومدن عزیزترینت، آقای برادر 18 ساله! حالا دیگه برای خودش یک پا مرد شده! شیرین من، عزیز دل خواهر، امید زندگی من، و هزاران تشبیه عاشقانه و دوست داشتنی دیگه، تولدت مبارک. و من امروز فریاد میزنم که تو بهترین اتفاق زندگی منی. دوست دارم. بی انتها.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱