برف، یک فنجان چای داغ!

سلام

 

خوب، تعطیلات چطور بود؟ خوش گذشت؟ مال من که بد نبود. البته که خبر خیلی خاصی نبود. اما خوب بود. 5شنبه شب مهمونی تولد آقای برادر بود. فکرش رو بکنین مهمونی 18 ساله ها! احساس بزرگی می کردم. مهمونی بامزه ای بود! کلی نکته جالب و کلی موضوع برای گپ زدنهای بعد از مهمونی!!! یاد 18 سالگی خودم افتادم! گاهی فکر میکنم چقدر دنیای ما با دنیای دهه 60 ها متفاوت! نمیگم دنیای کدومم ما بهتره، هرچند که من دنیای خودم رو بیشتر دوست دارم، اما دنیای اونا هم دنیای غریب و جالبی! طرز تفکراتشون، رفتارهاشون! گاهی جای تحسین داره و گاهی ....! چی بگم! خلاصه مهمونی جالبی بود.

 

جمعه، روز جمع و جور و تمیز کاری، بعد از مهمونی! بگذریم که خودش یکپا مهمونی بود. دوست صمیمی خانوم خواهر و 3 تا از دوستای آقای برادر منزل ما بودند! اومده بودند کمک، البته بماند که این دور هم بودن تا شب ادامه داشت و البته که من از عصر از خونه زدم بیرون.

 

شنبه هم از صبح از خونه زدم بیرون. عصر با شنم اومدیم خونه ما و کلی صحبت کردیم. گاهی فکر میکنم چرا زندگیهامون اینجوری شده! در عین خوب بودن درگیر یکسری مسائل بیخود هستیم. چرا مردهامون دیگه مرد نیستن! چرا اکثر پسرهامون آداب معاشرت نمیدونن! برام خیلی عجیبه وقتی می بینم پسرهای همسن و حتی گاهی بزرگتر از خودم آداب معاشرت نمی دونن اونوقت یک پسر فسقل 18 ساله رفتاری با آدم داره که دلت میخواد مردت باشه! احمقانه است میدونم اما من پسر 18 ساله ای رو میشناسم که ستایشش می کنم چون خیلی زیبا بلده با یک خانوم چطور رفتار کنه، اونقدر که دل من 29 ساله رو هم میلرزونه! قبول دارم خیلی چیزا به خانواده بر میگرده، قبول دارم که این پسر فسقل پدری داره بسیار متشخص و آقا، از اون دسته مردهایی (درست مثل آقای پدر) که احترامی قابل توجه برای خانومها قائل هستند، دقت کنین گفتم احترام نه رفتاری جهت مخملی کردن پشت گوش خانومها!!! اما این دلیل خوبی نیست. نمیدونم! جدا نمیدونم. فقط این رو میدونم من برای خودم استانداردهایی دارم که حاضر نیستم ازشون بگذرم. شاید خیلیهاش به نظر پیش پا افتاده بیاد، اما برای من خیلی مهمه! چون یاد گرفتم که از اصول اساسی زندگی هستن! بگذریم، این قصه سر داراز داره!

 

آی اگه بدونین اینجا چقدر سرده! از صبح داریم قندیل می بندیم جالا بماند که شبکه هم از صبح تا حدود یک ساعت قبل قطع بوده! برف هم که دیگه هیچی دیگه! من الآن فقط دلم میخواست خونه بودم، کنار شومینه و از پشت پنجره این برف زیبا رو نگاه می کردم با یک لیوان چای داغ! هوووورررااااا یکیش برآورده شد، چای داغ رسید! اینم یک نشونه خوب!

 

راستی اگه دلتون فیلم خوب خواست، حتما فیلم Dangerous of beauty رو ببینین. شاید خانوم ها بهتر درکش کنن! فیلم حرف برای گفتم زیاد داره. یک اعتراف کوچولو، دلم برای دوستی تنگ شده که نباید تنگ شه!

 

دیگه اینکه همین، کلی حرف تکراری دارم که خوب تکراری هستن دیگه پس بیخیال! خوش باشین. امیدوارم هفته زیبایی پیش رو داشته باشیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٩