روياهای کودکی!

سلام

من خوبم؛ حالم خیلی بهتره! نمی دونم چرا اما تازگیها عجیب گذر زمان به چشمم میاد! نمی فهمم این سرعت برای چیه! چرا زمان اینقدر سریع میگذره! شوخی شوخی زمستون شد و ۳ ما دیگه عید! یک دوست پاکستانی-استرالیایی دارم؛ پسر خیلی جالب و خوبیه! هر از چند گاهی باهم گپ میزنیم. دیروز به مناسبت کریسمس براش کارت فرستادم و این شد شروع یک گپ جدید و جالب. من از رسم و رسومات سال نو میلادی پرسیدم و اون از رسم و رسومات ما! فکر نمیکردم رسومات ما براش اینقدر جالب باشه؛ کلی هیجان زده شده بود. و من متحیر از این همه هیجان!

دیروز از بس احساس افسردگی و خستگی می کردم رو آوردم به فیلم. اگه دلتون یک فیلم خیالی و جالب می خواد؛ حتما فیلم « میانبری به شادکامی : Shortcut to happiness» رو ببینین. و من باز فهمیدم که مرده بازی آنتونی هاپکینزم. این مرد محشره! یکی از زیباترین جمله های فیلم؛ جمله ای که پدر به پسرش میگه : «پسرم بخاطر داشته باش که هرگز میانبری به شادکامی وجود نداره!». اگه دلتون یک فیلم نیمه رمانتیک به سبک قدیمی میخواد حتما فیلم «Becomming Jane» رو ببینین. زندگی جین آستین نویسنده رمان معروف غرور و تعصب! من که دوست داشتم.

چند روز که دلم عجیب هوای دنیای خیالی رو داره! می دونین چی می گم؟ دلم میخواد از دنیای واقعی بیام بیرون و یکباره سر از یک دنیای خیالی و فانتزی در بیارم. نمی دونم شاید چون دلم هوای کودکی داره یا شایدم چون کودک درونم بازیگوش شده! دلم داستان میخواد از همون داستانهای موقع خواب، داستانهای خیالی، ماه پیشونی، چهل گیس، پرنده آبی، دختران نارنج و ترنج، یا حتی داستانهای غربی سیندرلا، زیبای خفته و....! گاهی فکر میکنم چقدر خوب بود اگه دنیای واقعی هم مثل دنیای فانتزی و کودکانه بود، همیشه پایان خوش، همیشه شادیهای کوچیک و امیدهای بی انتها! دلم هوای داستانهای شاهنامه رو داره، دلم زال میخواد که به شکار بیاد و شکار بشه، آرش کمانگیر، کاوه و سیاوش! دلم میخواد تهمینه باشم، شایدم رودابه یا شایدم.... نمیدونم! شاید بخاطر همین داستانهای کودکی که همیشه منتظر شاهزاده هستیم که بیاد، حالا لازم هم نیست این ناجی حتما شاهزاده باشه میتونه محمد گل بادام یا مثلا حسن کچل باشه! دلم اسارت میخواد تو دست دیو دوسر و یک ناجی؛ یکی مثل امیر ارسلان نامدار و....! خلاصه مطلب دلم افسانه میخواد. شدم مثل بچه ها، شبها کارم شده خوندن کتابهای کودکیم، قصه های صمد بهرنگی، هانسل و گرتل و ....! گاهی دلم میخواد برای کسی قصه بگم، برای یک دختر بچه زیبا که به عشق شاهزاده سپید پوش به خواب میره یا یک پسر بچه شیطون، که به شوق شنیدن آخر داستان با خواب مبارزه می کنه!

چقدر دلتون میخواد که زندگیتون مثل افسانه های کودکیتون بود؟ قهرمان افسانه ای دوران کودکیتون کی بود؟ قهرمان کودکی من آرش کمانگیر بود، رویای من مردی بود با تیر و کمان، غیور با اندامی ورزیده، جوانی که به شکار میاد و خودش شکار میشه! شاید برای همین هم از رابین هود هم خوشم میومد! بخصوص اون شخصیت کارتونیش، جذابترین روباهی که میشه دید! چقدر به یاد کودکیتون میوفتین؟ چقدر از رویاهای و آرزوهاتون رو به یاد دارین؟ من هنوزم عاشق کتابها و کارتونهای کودکیم هستم. هنوزم عشق خرید کارتونهای فانتزی و دیدن آنهام! اصلا هم فکر نکنین که از سنم خجالت می کشم ها، نه اصلاً!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٥