هوای بارونی!

مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم                           دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا                            زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نی ای لایق این خانه نی ای                       رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نی ای، رو که از این دست نی ای            رفتم و سرمست شدم از طرب آکنده شدم

سلام

آلان چند روزه که هوا ابری و بارونی و من حالم عجیب خوبه! من عاشق این هوای ابریم! شاید دلیلش ماهی که توش متولد شدم! گاهی اطرافیانم بهم می گن که از نظر شخصیتی کاملاً مثل ماه تولدم می مونم! درست می گن!

همیشه احساس می کردم و می کنم اگه یه روزی عاشق بشم اون روز ابری و بارونیه! این هوا خودش منو عاشق می کنه نیازی به شخص نیست!

چند روزه که فکرم درگیره، بدجوری درگیره! تقریباً تصمیمم رو گرفتم و برای اینکه نتونم عوضش کنم اعلامش کردم. اما هنوز ته دلم نگرانم و نامطمئن! مدتها بود درگیر مسئله مهاجرت بودم! سالهاست که پدر گرامی( یا به قول خودم آقای پدر) اصرار به رفتن من داره! و من تو این مدت همیشه گفتم نه! من ایرانیم و عاشق وطنم، می خوام بمونم و وطنم رو بسازم! امروز که به عقب برمی گردم می بینم تنها کاری که برای این آب و خاک کردم این بوده که تا تونستم حرص خوردم و در نهایت یه آدم تحصیل کرده و مثلاً روشنفکر ( اگه دست بالا بگیریم) به این جامعه تحویل دادم که اونم عملاً کار خانم مادر و آقای پدر بودم و من فقط سعی کردم از راهنمایی ها استفاده کنم و به عبارتی سالم بمونم! اما امروز حس می کنم که حتی از نظر روانی اونقدر که باید سالم نیستم! اکثر روانکاوان عقیده دارن به علت شرایط موجود و جو حاکم بر جامعه زنها ایرانی از نوعی افسردگی در سطح پایین رنج می برن! حالا اگه به این مسئله جنگ و انقلاب و ترس و ... رو هم اضافه کنین نتیجه این می شه که دختر ایرانی از نوع نسل سوخته از افسردگی بیشتری بهره مند است! من هنوز خیلی از ترسهای دوران کودکی و نوجوانی رو بهمراه دارم! فقط می تونم بگم متاسفم!

من پشیمون نیستم که تا این زمان از ایران نرفتم، شاید شرایطم بهتر می شد اگر رفته بودم اما خیلی چیزا رو هم از دست می دادم! اگر امروز هم تصمیم به رفتن دارم شاید دلیل اصلیش خودم نباشم! من هنوز هم عاشق این مرز و بوم هستم! هرجا هم که برم ایرانی خواهم بود! شاید دلیل اصلی رفتم اردلان باشه! شایدم چیز دیگه! بهر حال هنوز دین وادی دارم دست و پا می زنم و دلنگران از تصتمیم!

بگذریم! وای که یه دنیا کار دارم و دارم از خستگی غش می کنم! موندم با اینهمه کار چه باید کرد!

یه چیز دیگه تو این مدت هر جا رفتم یا بحث فوتبال بوده یا امتحانات بچه ها یا کنکور! از فکر اینکه سال دیگه این موقع اردلان تو چه وضعی ممکنه باشه تمام بدنم بی حس می شه! هنوز کلاساش شروع نشده من دارم از دلهره می میرم تازه در اینباره با هیشکی هم نمی شه حرف زد! کنکور! دوران من آسونتر بود! اما وقتی یاد استرس خودم و رعنا و خیلی های دیگه میفتم و یادم می یاد که سال دیگه تو این روزا اردلان درگیر این امتحان لعنتیه دلم می خواد بمیرم! شاید برای همینه که وقتی حرف از رفتم زد بی درنگ بهش گفتم من باهات میام نگران هیچی نباش! وقتی باهاش از کنکور حرف می زنیم ته نگاه آرومش یه اضطراب کمرنگ رو می بینم! هر بار که بهش نگاه می کنم انگار دارم تو آیینه به خودم نگاه می کنم! از خیلی از نظرا شبیه منه! اما از من بهتره! خوب چیکار کنم همین یه دونه داداش دیده! ته تغاری هم که هست دیده هیچی!!!! عزیز دل منه دیده! دین و ایمونه دیده!

تازه ونوقت در کمال پرروگی  می گم من که پسر دوست نیستم!!!!

دیشب داشتیم تو خانه یاد پارسال رو می کردیم! تمام خانواده پدری(خواهر ها و برادرا) من ( + خانواده خودم) برای دیدن عموم رفته بودن ترکیه! اینجانب هم تنها در تهران به سر می بردم و دلگیر که چرا بجای 16 روز مدیر محترم تنها 10 روز مرخصی دادن! یک هفته طناز تنها، طناز خسته! اما خوب حالی داد دیدن عمو بعد از 21 سال و مرور خاطرات کودکی! وقتی روبروم  واستاد بهم نگاه می کرد چیزی که تو این 21 سال دیده بود فقط عکسهایی بود از گذر زمان! وقتی می رفت من یه دختر بچه بودم و حالا یه دختر جوان روبروش بود دو دل در آغوش گرفتنم بود! و چقدر شیرین بود این آغوش بعد از اینهمه سال بوی بچگی منو می داد! دلم براش خیلی تنگ شده!

خیلی بی ربط نوشتم می دونم! طناز دیگه کاریش نمی شه کرد!!!!

خوش باشین!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٢