به شيرين جانم-۵

عزیزکم سلام

دلم برات خیلی تنگه هرچند که حضورت همیشه هست. تو این مدت بخاطر دستور دکتر، استراحت مطلق، که برای من تنها معنای زندانی شدن رو داشت، حتی اجازه نشستن و نوشتن رو هم نداشتم. چقدر دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده بود. نمی تونی حدس بزنی که کجا هستم! باور نمی کنی، تو کلبه قدیمی! اینبار بدون تو! خیلی سخت بود راضی کردن خونواده ها برای این سفر، اونهم تنها! اما راضی شدن. حالا ما اینجاییم.

شیرین من، نمی تونی تصور کنی چه لذتی داره وقتی روبروی آیینه می ایستم و به این شکم گنده نگاه می کنم! حالا دیگه وقتی نوازشش می کنم حرکت میکنه! وقتی خیلی باهاش صبحت نمی کنم و غرق خاطرات با تو بودن می شم، لگد میزنه! می بینی یادگارت هم مثل خودت حسود! اونم من رو فقط و فقط برای خودش می خواد! می بینی حس مالکیت طلبیش به خودت رفته. شبها تا براش قصه نگم نمی خوابه. خیلی لذت بخشه تکرار شبانه قصه ما! قصه دل بستنمون.

رویای من، رویای تمام شبهای بی ستاره و تنهایی من، فسقلکت دیگه توان موندن تو این زندون رو نداره! مدتی بی تابی می کنه! فکر کنم براش خیلی سخته که این یک ماه رو هم دوام بیاره. درست یک ماه دیگه قرار متولد شه! آره عزیزم، روز تولد تو! همه اصرار دارن که جنسیتش رو بدونن، همه اصرار دارن از دکتر جنسیتش رو بپرسم! اما من مخالفم! برام فرقی نمی کنه! مهم نیست دختر باشه یا پسر، هر چند که تو همیشه عاشق دختر داشتن بودی! اما برای من مهم اینه که سالم باشه.

آرام جانم، هر بار که به این یک ماه باقی مونده فکر میکنم، ترس سراسر وجودم رو فرا می گیره، مبادا براش مادر خوبی نباشم، مبادا در تربیتش کوتاهی کنم، مبادا .... و هزاران شک و تردید دیگه! سعی می کنم بهش فکر نکنم، هر بار که این افکار به سراغم میان به خاطراتمون فکر میکنم. به تمام خاطرات زیبامون در این کلبه، روی این کوه زیبا و منظره دریا! این چند وقت هوای اینجا عالی بوده! گاهی آفتابی و گاهی ابری، گاهی مه و گاهی باران. اگر نگران سرما خوردن یادگارت نبودم حتما مدت زمانی رو زیر این بارون زیبا، تو این کوره راه های پر خاطره قدم میزدم! اما حالا دیگه تنها من نیستم، مسئولیت یکی دیگه هم با منه! باید یاد بگیرم احساساتم و خواسته هام رو کنترل کنم.

عزیزدلم، فردا بر می گردم. به خانواده ات قول دادم. میدونم که نگرانم هستن. بیشتر از اینکه نگران یادگارت باشن نگران خودم هستن. نمی دونی چقدر احساس خوشبختی می کنم. نمی دونی چه لذتی داره شکلات خوردن با این فسقلی، شکلات این شیرین ترین لذت زندگی! البته نه به شیرینی لذت با تو بودن! باید برگردم، قراره بریم خرید برای اتاق یادگارت، باید براش کلی خرید کنم! تخت، پرده، کمد و ....! می بینی تمومی نداره! مادرامون مدتهاس که دارن ریز ریز خرید می کنن! خرید های کوچیک، لباس، کرم، لوازم حمام و...! اونوقت من با خیال آروم اینجام! بدون هرگونه نگرانی.

امید زندگی من، دیگه باید کم کم برم. دیروقت و یادگارت شاکی، گفتم که تا قصه براش نگم نمی خوابه! فردا صبح زود باید حرکت کنیم، پدرت زحمت بر گردونن ما رو می کشن! نگفتم نه؟ امشب رو پیش ما هستن، البته با اصرار من، قبول نمی کردن، می خواستن برن هتل، فکر کن آدم بیاد دنبال عروسش، خونه پسرش، بعد شب رو بره هتل! را ضی کردنشون به موندن خیلی هم سخت نبود، کافی بود اسم تو رو بیارم وسط! گاهی کمی شیطنت لازمه! دلمون برات خیلی تنگ شده، خیلی.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٩