اعتراف نامه!

سلام

خوب جالم خوبه! هوا عالیه! منم که دیوونه! دیروز برای یک جلسه کاری، دفتر دوستی بودم. دوستی ما برای خودش قصه هزار و یک شب! دوستی که همه چیزش غریب! گاهی از خودم می پرسم خوابم یا بیدار؟ این حس و حال وجود داره یا نه! گاهی تشخیص خواب و بیداری برام عجیب سخته! نمیدونم اینا خواب یا بیداری! حتی نمی دونم دوست دارم خواب باشم یا بیدار. اما می دونم من آدمی نیستم که برای این موضوع راه حل پیدا نکنم!

گاهی میخوای اعتراف کنی! می خوای اعتراف کنی به نا گفته هایی که نه تنها باعث سربلندی نیستند که بس باعث سرافکندگی هم هستند. گاهی اعتراف کردن خیلی سخته، بخصوص اعتراف به گناه. نکته این جاست که هرچی این گناه بزرگتر باشه، اعترافش هم سختتر. فکر کنم تا زمانی که ننویسم آروم نشم.

آشنایی ما خیلی جالب بود. ما تو کار با هم آشنا شدیم. ندیده بودمش، فقط باهم صحبت میکردیم. بحثهای کاری اونم از نوع تند و تیزش. اولین بار که تماس گرفت و گفت من اقای ... هستم، دلم ریخت! صداش عجیب گیرا بود. تا مدتی فقط صحبت و تلفن. و من کنجکاو دیدن چهره صاحب این صدا. دیدمش! توی یک جلسه کاری! الحق که صدا و چهره اش عجیب با هم همخونی داشتن. یواش یواش و به مرور زمان، صحبتها رنگ و بوی دیگه ای گرفت. اما همیشه یک حسی جلو این رابطه رو می گرفت. نمی تونم حسم رو بگم شاید یکجور حس شیشم یا چیزی تو این مایه ها! یک حسی که می گفت یکجای کار ایراد داره. حسی که اشتباه نمیکرد. نه، فکر بد نکنین، هیچ کجای کار ایراد نداشت، یعنی نمیشه اسمش رو ایراد گذاشت. طرف من متاهل بود. خودش خیلی زود اینو بهم گفت. و من چقدر ممنونش شدم که منو بازی نداد.

ما از خیلی چیزا حرف میزدیم. جتی از ازدواجش! می گفت مشکل داره، مشکل که نه! همه زندگی ها بالا و پایین داره. گاهی خیلی دیر به دیر پیش میومد که همدیگرو ببینیم. البته قرارها همیشه کاری بود. نه اون از حد خودش تجاوز کرد، نه من. ما دوست بودیم. دوستای خوب. شاید بتونم بگم برای اولین بار یکی بود که تو دوستی رو دست من بلند شده بود. از هیچ کمکی به من کوتاهی نمی کرد. همیشه بود. کافی بود من بخوام که باشه.

دوستش داشتم و بابت این دوست داشتن خودم رو سرزنش میکردم. احساس گناه می کردم اما کاری از دستم بر نمیومد. باهاش تماس نمی گرفتم حتی برای حال و احوال. و همیشه از این بابت شاکی بود. حق داشت. اما نمی دونست دلیل این دوری من چیه! به نظر من یکی از بزرگترین گناهان خیانت، خیانت به خودت، خیانت به دیگری و از همه بدتر خیانت به خدای خودت. من داشتم خیانت می کردم، به خودم، به اون، به همسرش و از همه بدتر به اعتقاداتم. رابطه ما سالمترین رابطه ای که دو نفر می تونن داشته باشن. اما حس درونی من، کار رو خراب میکنه! در برابرش من نقابی می زنم، سرد و دوستانه، اما در درون حس گناه دیوانه ام میکنه! احمقانه است اما این گناه عجیب لذت بخشه!

آره دچار خودآزاری شدم. گاهی فکر میکنم باید همه چیز رو بهش بگم و برم. بهش بگم دیگه نمیخوام ببینمش دیگه نمیخوام هیچ تماسی داشته باشم. اما هربار از تصور اینکه یک دوست خوب رو از دست بدم یا اینکه مبادا این حس دوطرفه باشه و اون حرفی بزنه منصرف میشم. تو این مدت دوستیمون سعی کردم این حس رو تغییر بدم. تا وقتی که نیست و تماسی نداریم همه چیز خوبه، اما به محض اینکه تماس می گیره، حس من بر می گرده و چند روز طول میکشه تا همه چیز مرتب شه! جالب اینجاست که روزگار ما رو سر راه هم قرار میده! تماسهای ما مدتهاست که برای حال و احوال نیست، همیشه یک اتفاقی ما رو سر راه هم قرار میده! اونقدر یکباره که هبچکاری نمیشه کرد. در تمام مدتی که روبروم میشینه من دعا میکنم که از نگاهم چیزی نخونه، من دعا میکنم که بتونم فقط به عنوان یک دوست خوب کنارش باشم و دوست داشتنم صرف دوست داشتن یک دوست خوب باشه! نمی گم مثل یک دوست پسر یا همسر یا ... دوستش دارم نه! اما مثل یک دوست ساده و خوب هم نیست. حسی که برای خودم هم غریبه است.

از خودم بدم میاد. از این حس بدم میاد. از گناهی که مرتکبش میشم بدم میاد.

میدونم اینا همش از خستگی! میدونم اینا همه از ...! ولش کن مهم نیست این حس ناشی از چیه! مهم اینه که گناه، همین. مهم اینه که من تحمل این گناه رو دارم، دیگه تحمل این جدال درونی رو ندارم. احتمالا راه حلش خیلی ساده تر از این حرفاس. پیداش میکنم.

باید ازش عذر خواهی کنم! اما کی و چطور نمی دونم! باید زمانی باشه و به طریقی که ازم نپرسه چرا! نه می تونم نه میخوام که بهش دروغ بگم. خیلی خوشحال میشم وقتی از زندگیش راضی! وقتی نگاهش میخنده زمان صحبت کردن از فسقلی با نمکش! باید ازش بخوام منو ببخشه. بابت همه چیز. حالا حالم بهتره! حس میکنم بار بزرگی از دوشم برداشته شد!

پ.ن: دیروز اونقدر هول هولکی این پست رو گذاشتم که یادم رفت توضیحش رو هم بدم!  نوشته بالا؛ مال چند وقت پیش! براش راه حل هم پیدا کردم. یعنی راستش رو بخواین یکی از دوستام خیلی کمکم کرد. تازه اون زمان بود که فهمیدم من عجیب دچار خود آزاری هستم و چیزی رو که وجود نداره؛ برای خودم بزرگ کردم. نمی دونم چرا در اون دوران حس می کردم دارم گناه می کنم. برای اولین بار نمی تونستم احساسم رو درک کنم. اما به لطف یک دوست خوب به خودم اومدم دیدم احساس من به این آقا صرفاْ احترامی زیادی که براش قائل هستم. احترامی توام با دوست داشتن.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٢