تراوشات يک ذهن خسته!

سلام

خوب من کمی تا قسمتی خوبم! دلم گرفته خیلی زیاد. دلم کافی شاپ میخواد. دلم مسافرت میخواد. دلم آزادی میخواد.

تازگیها خیلی زود احساس خستگی میکنم! باید براش یک راهی پیدا کنم!

دیروز با خانوم مادر؛آقای پدر و خانوم خانومها رفتیم امامه. نمی تونم اون همه زیبایی و رنگ رو توصیف کنم. فقط یک کلام محشر بود. و من باز دیروز از خودم پرسیدم چیکار دارم میکنم؟ نمی دونم موندم دو دل بین رفتن و موندن! ( حالا نیست که همه کارام درست شده! یکی نیست بگه صبر کن جوابت بیاد بعد از این تفکرات بیربط داشته باش!) خلاصه که این روزهای زیبایی پاییزی رو از دست ندید.

از تنهایی خسته شدم. دلم یک دوست میخواد. نمی دونم من درست جستجو نمی کنم یا اینکه تو این زمونه دیگه دوست پیدا نمیشه! نمی دونم.

اینم از این. پاییز زیبا و دوست داشتنی داریم امسال. راستی یادم رفت بگم؛ اگه با هزینه بالا مشکل ندارین حتما یک سری به رستوران ژاپنی سریانا تو خیابون بیژن نرسیده به هتل هما بزنین. رستوران جالبیه. البته باید از قبل رزرو کنین. ما ( من و خان داداش و عروس خانوم و خواهر خانومی) که شب خوبی داشتیم. غذا هم برخلاف تصور من خوشمزه بود. فقط کمی گرونه!

محل جدید هم؛ بد نیست دارم بهش عادت میکنم. دلم یک حادثه خوب میخواد؛ شایدم یک معجزه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٦