به دخترکی که ميدونم اين روزا غمگينه!

سلام

خوب هفته گذشته هفته خیلی شلوغی بود. از همه نظر. به اضافه اینکه منم خیلی رو فرم نبودم. تازگیها خیلی زود احساس خستگی می کنم و این اصلا خوب نیست.

گاهی وقتها از دست خودخواهی آدمها کفری میشم. گاهی فکر میکنم چطور می تونیم اینقدر ساده حق دیگران رو ضایع کنیم و زندگی اونا رو دستخوش خودخواهی های ابلهانه خودمون! نمی دونم جدا نمی دونم. گاهی از خودم می پرسم قرار به کجا برسیم.

فکرم عجیب مشغول! مشغول خیلی چیزا! بانک ملی هم تحریم شد. چی میخواد بشه نمی دونم. حس میکنم فقط یک معجزه می تونه ما رو نجات بده! و من دلم یک معجزه میخواد.

یکی هست که من مدتیه دلم میخواد باهاش صحبت کنم. دلم میخواد بهش بگم ناراحتی هاش منحصر به فرد نیست. دلم میخواد بهش بگم گاهی پشت ظاهر آروم و شاد آدمها، یک دل خسته و سختی کشیده است. یکی که مثل خودت خیلی چیزا رو تجربه کرده. می خوام براش تعریف کنم، از گذشته خودم :

می دونی خیلی ها همیشه حسرت زندگی من رو خوردن. نمی گم زندگی بدی داشتم نه، اما زندگی ما هم مشکلات خودش رو داشت. یادمه تو دانشگاه بچه ها عادت داشتن همیشه سر به سرم بزارن « دختر لوس خونه! عزیز دل بابا! و ...!» با مزه ترین این شوخی ها رو یکی از پسرا عادت داشت باهام بکنه « طناز، پاپا، صبح، آب پرتقال، اونم تو تخت!» یعنی اینکه : صبح آقای پدر با یک لیوان آب پرتقال تازه بالای سر دختر ناز پرورده اش، با کلی ناز و نوازش و لوس بازی خانوم رو بیدار می کنه و صبر میکنه تا آب پرتقالشون رو نوش جان کنن و لیوان رو با خودش ببره بیرون! هیشکی تو اون سالها نمی دونست چه غمی تو دل منه!

آقای پدر و خانوم مادر با عشق ازدواج کردن شاید عشقی بچه گانه، نتیجه این عشق تولد زود هنگام من اون هم در اوج دعواها و مشکلات زوج تازه ازدواج کرده بود. این دعواها و داد و هوارها سالیان سال ادامه داشت. نمی گم روزای خوش نداشتیم اما روزای ناخوش هم زیاد داشتیم. آقای پدر ولش کن نمی خوام از بدیها بگم! قرار گذاشتم که ببخشم! فکر کنم هنوز کمی ته دلم باقی مونده که می تونم درباره اش صحبت کنم. کجا بودیم؟ آها دعوا و مرافعه ها! از دست من کاری بر نمیومد کوچیکتر از این حرفا بودم. فقط خلاصه بگم که در اوج کودکی بزرگ شدم. شدم مادر خواهر و برادرم. شدم حامی اونا! خودم فراموش شدم و محبتی رو که تشنه اش بودم در اوج کودکی نثار اونا کردم. گاهی همدم خانوم مادر و گاهی ...! بماند! روزها می گذشت. خیلی از دوستان من حسرت زندگی من رو داشتن و دارن! حسرت یک وعده غذا در کنار خانواده. چیزی که توی خونه ما رسم بود و هست. زمان غذا باید کنار هم باشیم حتی اگه از دست هم دلخوریم. این سنت، سنت خانواده پدری و خانواده مادر من!

اگه خانوم مادر و آقای پدر کارشون به جدایی نکشید، بخاطر خانواده هاشون و راهنمایی اونا بود. این اوضاع سالها ادامه داشت. حالا دیگه من دانشجو بودم. در طی این سالها همه فکر میکردن من یک دختر ناز پرورده و لوسم که هیچی تو زندگیم کم ندارم. هیشکی هیچوقت نفهمید که وقتی وضع مالی خراب بود، علیرغم تلاش خانوم مادر و آقای پدر برای اینکه ما چیزی نفهمیم، من می فهمیدم و با موضوع کنار میومدم اونقدر که یک سال اجازه ندادم برام لباس عید بخرن! بگذریم. اینا حرفای تازه ای نیست. همه هیمنطورن! خلاصه که دعواها ادامه داشت. یادم نمیاد چند سالم بود 20-21 نمی دونم، نمیخوام یادم بیاد. دوباره دعواشون شد. اینار وحشتناک تر! انگار دیونه شده بودن. باورتون میشه کار به جایی کشید که من شدم قاضی دعوا! احمقانه بود. از دست هردوشون خسته شده بودم. اینبار موضوع جدی تر بود. حرف از جدایی بود و اونم خیلی جدی! دیگه بزرگترا نبودن که راهنمایی کنن، اگرم بودن دیگه گوش شنوایی نبود. من حرفای خانوم مادر رو شنیدم، حرفهای آقای پدر رو هم! در آخر حس کردم هر دوتاشون احمقن! اونقدر احمق که قدر زندگی خوبشون رو نمی دونن! اونقدر احمق که نمی فهمن مشکلاتشون خیلی ساده تر از این حرفاس! اونقدر احمق که درک نمی کنن فقط باید بعضی چیزا رو فراموش کنن و ببخشن همین! اونقدر احمق که نمی دیدن دیگه وقتشه دست از نبش قبر خاطرات تلخ بردارن و به ما فکر کنن! هر روزم شده بود جهنم. از خودم از اونا بدم میومد. وقتی خانوم مادر میرفت بیرون، دلم هزار راه میرفت فکر میکردم دیگه بر نمی گرده! حس میکردم دیگه ما براش مهم نیستیم! تو این اوضاع باید هوای خواهر و برادرم رو داشتم! باید نگرانی هام رو مخفی میکردم، میگفتم، می خندیدم و سر به سرشون میذاشتم و وانمود میکردم هیچ اتفاقی نیوفتاده! اونا فقط خسته اند همین!

خلاصه که بریدم. زدیم به سیم آخر یک شب بچه ها رو از خونه فرستادم بیرون و خانوم مادر و آقای پدر رو نشوندم. سخت بود اما چاره نداشتم این بازی باید جایی تموم میشد یا حالا یا هیچوقت! بهشون گفتم: زندگیشونه خودشون میدونن باید چیکار کنن. گفتم دلم نمی خواد به خاطر ما سه تا توله ( دقیقا همین رو گفتم) باهم به زور زندگی کنن! بهشون گفتم خیلی بچه اند که فکر می کنن تا حالا به خاطر ما کنار هم بودن! بهشون گفتم دیگه کنار هم بودنشون برام مهم نیست. بهشون گفتم دیگه خسته شدم. بهشون گفتم همونطور که اونا اختیار زندگیشون رو دارن ما هم اختیار زندگیمون رو داریم. بهشون گفتم حضانت ما با خودمونه نه با شما. اگه میخواین جدا شین بچه ها پیش من میمونن. پیش هیچکدومتون زندگی نمی کنیم. بهشون گفتم بخشی از سهم الارثمون که در حقیقت سهم ما از این زندگی رو باید بهمون بدن. یک خونه کوچیک با یک ماهیانه تا من برم سر کار! در هفته هم فقط یک روز اونم جمعه می تونیم 5 نفری کنار هم باشیم، اگه مخالفت کنن هیچکدومشون رو نمی خوایم. باورش برام سخت بود. ای من بودم که فریاد می کشیدم، این من بودم که وقتی هر کدوم لب باز می کرد فریاد می کشیدم که به قدر کافی حرف زدن و حالا نوبت من؟ آره من بودم.

به خانوم مادر گفتم اونقدر خودتو تو سیاهی غرق کردی که نمی فهمی اگه تا امروز زندگی کردی برای ما نبوده برای عشقت بوده! به آقای پدر گفتم اونقدر خودخواهی که یادت رفته یک زمانی اونقدر عاشق بودی که تحمل یک هفته مسافرتش رو نداشتی و بعد از کارت راه بیوفتی بری بابلسر فقط برای یک نظر دیدنش و شبونه باز برگردی تهران!

نمی دونم چی شد، شاید یک معجزه! یواش یواش زندگیمون آروم شد. پا به سن گذاشتن، آروم شدن. ناملایماتمون تموم نشد اما خیلی کمتر شد. اینا رو بهت گفتم که بدونی تو همه زندگیها از این اتفاقات میوفته. بهت گفتم تا خودت رو ملامت نکنی. رهاشون کن! اونا خودشون می دونن باید چیکار کنن. یادت باشه عمر آدم بر نمی گرده! این روزها دیگه بر نمی گردن. جوانی تو دیگه بر نمی گرده. پس ولشون کن. بالاخره خسته میشن. آخرش اینه که جدا میشن. نترس اتفاق خاصی نیست. شاید براشون بهتر باشه. شاید یادشون بیاد بدون هم زندگی کردن به مراتب سخت تر از با هم زندگی کردنه! ولشون کن. زندگی خودت رو بکن. همه چیز درست میشه. درست میشه.

گاهی با خودم فکر میکنم پدر و مادر بودن چقدر سخته، از یک طرف زندگی خودت و از یک طرف زندگی بچه هات! گاهی انتخاب بین این دو کار خیلی سختی میشه. بهشون حق میدم. به خودمون هم حق میدم. گاهی فکر میکنم راه حل قضیه خیلی ساده است اونقدر ساده که قادر به درکش نیستیم.

راستی یک چیزی، امروز فهمیدم برای خانوم مادر هیچوقت بزرگ نمیشم! تازه وقتی هم اعتراض می کنم بهش بر می خوره! حس می کنه هنوزم اون دختر بچه 5 سالم! فقط 6 ماهه دیگه مونده تا 30 سالم تموم بشه! یک زمانی فکر میکردم کسی که 30 سالشه خیلی بزرگه حالا می بینم نه بابا از این خبرا هم نیست!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٧