کمی بیربط.

سلام

میدونم مدتی که ننوشتم. نه حسش بود نه ...! ولش کن مهم نیست چرا ننوشتم مهم اینه که ننوشتم.

خوب، حالم خوب نیست اصلا روبراه نیستم. دوباره معده ام درد گرفته اساسی! چرا نمی دونم. دارم درد رو تحمل میکنم! اینا رو نگفتم که کسی رو نگران کنم یا ناراحت شایدم خوشحال ( که اگه کسی رو خوشحال کرد، ما مخلصش هم هستیم دربست!)، اینا رو گفتم شاید با گفتنش کمتر بهش فکر کنم!

زندگی داره میگذره، به سرعت باد، دلم نسیم میخواد اما کو نسیم! یک چیز با مزه، اینجا یک چیزی هست که همه رو یاد دوران بچگیشون انداخته! اینقدر با مزه است که نگو، انقدر حسش خوبه که تمومی نداره! نمی تونین حدس بزنین. باورتون نمیشه! دهه 50 هایی ها فکر کنم یادشون باشه، آخه اولین بار بود که اون زمان کاری برای ما صورت میگرفت. کلی براش هیجان داشتیم. شهر موشها رو یادتون هست! یادتون اولین فیلم کودک بود که اکران شد! هنوزم حسی رو که برای دیدنش داشتم یادمه! چقدر لحظه شماری کردم تا خانوم مادر ما رو برد سینما آزادی یا شایدم شهر قصه بود. نمیدونم! همون دوتا سینمایی که امروز دیگه اثری ازشون نیست. حالا امروز اینجا یک عده دختر و پسر حدود 30 سال زنگ موبایلهاشون شده آهنگ شهر موشها، یادتونه : ک مثل کپل ...! یادش بخیر. اگه بدونین شنیدنش چقدر لذت بخشه، چقدر برامون پرخاطره است. ساختن این فیلم برای ما تو اون زمان کار بزرگی بود تو اون روزهای پر از ترس، پر از هراس، پر از وحشت. روزهایی که ما فراموش شده بودیم.روزهایی که خیلیهامون بچگی کردن رو از یاد برده بودیم. و من هنوز هم حس زیبای اون زمانم رو با شنیدن این آهنگ دارم. اصلا هم به نظرم احمقانه نمیاد. بگذریم.

شمال- بازار نوشهر- من و آقای پدر

مدتها بود، یا شایدم بهتر باشه بگم سالها بود که بازار نرفته بودم. بازارهای شمال با اون همه چیزای زیبا و جذاب! خوردنیهای خوشمزه! نمیدونم چرا، اما خوب یادمه دفعه قبل که رفتم فقط برام خستگی داشت و جالب بود که اینبار برام پر از زیبایی بود. دوست داشتم با آقای پدر هی بچرخیم و گشت بزنیم و خرید کنیم! دیدن روستایی ها و بساطشون عجیب دیدنی و لذتبخش بود برام. منم که بی اراده و بیخیال ماه رمضون. بساط ترشی که میبینم از خود بیخود. خلاصه که بعد از کلی مزه مزه کردن، آقای پدر یک ظرف ترشی مخلوط و یک ظرف ترشی انار و آلوچه مهمونمون کرد. باعث شرمندگی!

شمال- ویلای خاله خانوم- وسط هال- ولو رو مبل

-          چی داری میخوری؟

-          رب انار و آلوچه!

-          ضعف میکنی دختر؟

-          کی من؟ نه بابا، فقط نمیدونم چرا کمی سرم گیج میره!

آخرش هم به زور دعوا و تهدید ظرف رو ازم گرفتن. وای اگه بدونین چقدر خوشمزه بود. ترش ترش! هنوز دلم ترشی میخواد.

تهران-محل کار من

دلم یک عالمه رب انار میخواد اینبار بدون آلوچه! اما خوب با این وضع معده درد این هوس قراره به گور بره! آخ که چقدر دلم رب انار میخواد، ترش ترش.

دلتنگم، خیلی زیاد، شاید خیلی خیلی زیاد. اونقدر که حتی دلم نمیخواد یادم بیاد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۳