سرزمين زيبای من

سلام

خوب من برگشتم. جای همگی سبز. خیلی خوب بود و خوش گذشت. آرامش بود و آرامش و آرامش. همون جور که دلم میخواست خواب و کتاب! شمال هوا محشر بود. طبیعت هم که غوغا میکرد. چشمم از این همه زیبایی سیر نمیشد. اصلا دلم نمیخواست برگردم. احساس میکردم می تونم یک هفته دیگه همینطور آروم و بیخیال زندگی کنم. یک زندگی به دور از هیاهو و از همه مهمتر بیخبری مطلق از دنیای بیرون، نه تلفن، نه اینترنت، نه موبایل، نه حتی اخبار! یه این میگن زندگی بی دغدغه.

روز اول کمی بیتاب بودم هم آرامشش رو دوست داشتم هم حس میکردم چیزی کمه! البته که از حق نگذریم اگه بخوام روراست باشم کمی هم دلتنگ بودم. دلتنگ خیلی چیزا و خیلیها! اما در کل خوب بود. زندگی آروم بدون هرگونه اتفاق. برخلاف پیش بینی، هوا آفتابی بود و نهایتا نیمه ابری. آفتاب دلپذیر پاییز، طبیعت زیبا، نشستن رو اون تاب بچهگیهات و آروم تاب خوردن و کتاب خوندن. اونقدر که نمی فهمی کی چشمات رو خواب داره میبره! به خودت که میای میبینی مست خوابی. خواب نیمروز پاییزی. بعدشم خوابی خوش. بدون رویا بدون کابوس.

5شنبه با برادر گرامی راه افتادیم رفتیم کنار ساحل کلی سر به سر هم گذاشتیم و عکس گرفتیم. بعد هم زد به سرمون بری آبشار آب پری. این جاده یکی از زیباترین جاده های شمال. راه افتادیم حیف که به تاریکی خوردیم. وسطهای راه مبهوت زیبایی و وهم جاده تاریک، مجبور به بازگشت شدیم. نمی دونم گاهی انگار میزنه به سرم. وقتی بر میگشتیم از خودم می پرسیدم اگه تو اون جاده خلوت اتفاقی میوفتاد باید چیکار میکردم. اتفاق منظور تنها این نیست که یک عده بهمون حمله کنن و این حرفا نه، اتفاق مثل خرابی ماشین یا پنچر شدن. موبایل که آنتن نمی داد تازه اگر هم میداد من گوشیم تو ویلا بود!!! چاده هم خلوت اونم دم افطار! خوب شماها دیگه دعوام نکنین خودم بعدش فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم! اما خوب اینم برای خودش تجربه ای بود.

دیگه اینکه دارم یک کتاب میخونم به اسم کیمیا خاتون نفسم رو بند اورده! خدا به خیر آخرش رو. کیمیا خاتون دختر کرا خاتون، همسر محمدشاه ایرانی که بعد از مرگ همسرش بعد از سالها عزاداری به عقد جلال الدین محمد بلخی، مولانا درمیاد. در واقع کیمیا خاتون دخترخوانده مولانا بوده. همون دختری که مولانا به دلیل علاقه زیادش به شمس تبریزی اون رو به عقد شمس در میاره! اینا برام تازه نبود. میدونستم اما اونی که نمی دونستم این بود که کیمیا خاتون نه تنها علاقه ای به شمس نداشته که شیفته علاءالدین پسر کوچک مولانا بوده و جالب اینکه این عشق و علاقه دوطرفه بوده! هنوز کتاب رو تموم نکردم، اما حس خوبی ندارم. من همیشه دیوونه مولانا بودم و حالا. در تضاد غریبی به سر میبرم. از یکطرف اشعار و دیدگاه مولانا و از طرف دیگه حس زنانه و تحقیر زن بودنم! حالا باید ببینم آخر کتاب چی میشه.

دیگه اینکه دلم عجیب سرکش شده و از دلم سرکش تر جسممه! خودمم موندم که چه باید کرد. فعلا بیخیال هردو شدم. تا شاید راه چاره ای پیدا کنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٤