شهر کتاب!

سلام

عزیزم پرونده ات رو برای همیشه بستم.  تا به امروز فکر می کردم مشکل تو ازدواج کردن و قبول مسئولیت بوده؛ اما دیشب فهمیدم که نه مشکل خودت بودی! تو کوچیکتر از اون بودی که بتونی برای من تکیه گاه باشی. متاسفم که اونقدر باورت کردم.

بعد از این هم آشیانت هر کس است؛ باش با او یاد تو مارا بس است!

نه حتی یادت رو نمی خوام. بسته شد! تموم!

عشق لیاقت میخواد؛ شهامت میخواد؛ پاک بودن و یکرنگی میخواد که خیلی ها ندارن! دروغ که حناق نمیشه؛ می شه به سادگی دیگران رو بازی داد. ساده تر از اونی که فکرش رو بکنی!

دیشب شوک بزرگی بود. گذشت باید می گذشت. تموم شد. حالا دیگه خیالم راحته! گاهی دیدن سنگ قبر بعضی چیزا عجیب بهت آرامش میده!

دلم پیاده روی میخواد زیر این آفتاب بی رنگ پاییزی! حالم از شعر و ادبیات بهم میخوره! حالم از حرفهای عاشقانه بی محتوا بهم میخوره! دلم لیلی و مجنون میخواد! خسرو و شیرین! مولانا و حافظ! می ناب! هوای پاییزی! یکجایی تنها! تنهای تنها!

حالم خوبه. خوبه خوب.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳