به شيرين جانم-۳

عزیزکم سلام

خوب ما هر دومون خوبیم، خوب خوب! امروز رفتیم پیاده روی، حدس بزن کجا؟ باورت نمیشه همون جاده همیشگی و از تو براش گفتم. خوشحالم که جاده زیبای ما جای رفت و آمد نیست، که اگه بود مردم دور و برم فکر میکردن که من دیوانه ای بیش نیستم. کسی که از شدت غم و اندوه دچار توهم شده. میدونی برای این آدما درک صحبت کردن با موجودی فسقلی درون شکم، خوب کمی سخته!

شیرین من، چند روز وقتی مادرم دلیل غذا نخوردنم رو پرسید، مجبور شدم اعتراف کنم. نمیدونم چه حسی داشت از نگاهش نمی تونستم بخونم. هم شاد بود و هم غمگین. شب وقتی پدر هم موضوع رو فهمید، تصمیم گیری رو به عهده خودم گذاشت و من با افتخار گفتم که با وجود تمام مشکلاتی که پیش رو دارم تصمیم دارم یادگارت رو نگه دارم. می خوام مادر بودن رو تجربه کنم. می خوام مادر فرزند تو بودن رو تجربه کنم. مگر نه اینکه همیشه چنین چیزی رو میخواستم.

رویای من، حالا فقط مونده خانواده تو. میدونی قصد نداشتم در این باره چیزی بهشون بگم. خودت قضاوت کن اونها حتی تا به این لحظه من رو به عنوان همسر تو نمی شناسند. حق هم دارن برای اینکه ما به هیچ کس چیزی نگفتیم. میدونی اونها فقط یکبار من رو دیدن اون هم نه به عنوان عروس بلکه به عنوان یک آشنا. جالب بود که نه ماد و نه پدرت روز چهلم، وقتی من رو در مراسم دیدن هیچ سوالی مبنی بر رابطه من و تو و هویت من نپرسیدن.

عزیز دلم، وقتی دیشب بعد از این همه وقت به خوابم اومدی، تازه فهمیدم چقدر هنوز دوستت دارم و دلتنگت هستم. انگار که زمان به عقب برگشته بود. چقدر از صحبت کردن با تو لذت بردم و تو مثل همیشه چقدر منو آروم کردی. طبق قراری که گذاشتیم امروز صبح به دیدن خانوادت رفتم. چقدر سخت بود گفتن حقایق! تنها امید من این بود که کنارم بودی. مادرت در تمام مدت با تعجب نگاهم می کرد و پدرت چشم دوخته بود به دیوار روبرو. هیچ چیز حتی شناسنامه ها، هم کمکی به ساده تر شدن موضوع نکرد. وقتی صحبتم تموم شد، مادرت با چشمانی مملو از اشک در آغوشم کشید و گفت حالا متوجه میشه منظور تو از امانتی که باید ازش مراقبت بشه و مثل اون دوستش داشته باشن چیه! خیالم راحت شد. ازم درباره یادگارت پرسیدن و اینکه اگر فکر میکنم نگهداری از کودک تو در آینده برایم سخت و طاقت فرسا خواهد بود، با کمال میل حاضرن از کودک نگهداری کنن. ناخودآگاه دستم رو روی شکمم گذاشتم و گفتم نه! نه! نه! من نه تنها به خانواده تو که به هیچ کسی اجازه نمیدم یادگارت رو حتی برای یک لحظه از من جدا کنه!

عزیزکم، خوشحالم که با خونوادت ملاقات کردم. حالا مطمئنم که آنها هم من رو به عنوان عضو جدید پذیرفتند! چقدر شیرینه که به خوابم میای و کنارم هستی. راستی یادگارت وقتی از تو صحبت میکنم مثل ماهی برای خودش وول می خوره! باید خاطراتمون رو بنویسم. اینجوری هیچوقت هیچی رو فراموش نمیکنم. دوستت دارم خیلی بیشتر از گذشته.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩