دلم هوايی شده!

سلام

خوب راستش حالم خیلی خوب نیست! دوباره ماه رمضان شروع شد و دردسرهای منم باهاش! هیچوقت نتونستم درک کنم چرا بعضیها میخوام بزور مسلمونت کنن! بابا جان اعتقاد و دین و ... که زورکی نمیشه! هر سال ماه رمضان علاوه بر کلی خاطره خوب از کودکی کلی هم مسئله به همراه داره! هر سال هم یک ساز جدید زده میشه! نمی تونم درک کنم! من همیشه فکر میکردم فلسفه روزه داری اینه که بتونی برای یک ماه درک کنی حس و حال اون آدم ندار رو که دلش خیلی چیزا میخواد و نداره! آخه بابا جان چطور می تونی چنین حسی رو درک کنی وقتی همه چیز رو از جلوی چشمت جمع میکنن! این چه روزه گرفتنیه آخه! صبح یک سحری کامل که فیل رو هم از پا میندازه، بعد هم هیشکی جلوت هیچی نمیخوره، هیچ بویی دلنشینی هم به مشامت نمیاد، تازه زودتر از معمول هم میری خونه، کار هم که بابا بیخیال روز روزونش ازش خبری نیست چه برسه به شب تار! زمان افطار هم، یک افطاری شاهانه! آره خوب من که اینجوری خوب معنی نداری رو میفهمم شماها رو نمی دونم! حالم از این قوانین مسخره بهم میخوره! به زور وادارت می کنن روزه بگیری! حالا اگه یک بنده خدایی مثل من معده درد شدید داشته باشه و نتونه روزه بگیره، اونم به تجویز دکتر (خداوند فرموده که در صورتیکه روزه برای سلامتی فرد مضر باشه تنها واجب نیست که مکروه هم هست!!!)، با این قوانین سفت و سخت بخواد یا نخواد مجبور میشه روزه بگیره! از صبح دارم به خودم می پیچم! خدا به خیر کنه این یک ماه رو! حالم از این قوانین مسخره بهم می خوره! فکر کنین بانکهای دولتی ساعت 9 صبح قراره بیان سر کار! محشره به خدا! یک ماه عملا کار تعطیل! بیخیال کی به کیه، زندگیت رو بکن! دارم میمیرم از سر درد!

الحق که شنبه دلنشینی رو آغاز کردم! بیخیال. حالم خوبه! بهتر هم میشم! دلم هوای کودکی هامو داره! خونه قدیمی، با اون حیاط خوشگلش، سفره افطار مادربزرگم (پدری)، دلم هوای شله زردهاشو داره! هیشکی نمی تونه مثل اون خدا بیامرز شله زرد درست کنه! آخ که چقدر دلتنگم. دلم برای همشون خیلی تنگ شده!

دلم بدجور هوایی شده! هوایی خیلی چیزا. دلم هوای رفتن داره! دلم میخواست می تونستم برم زود زود. هرچند که میدونم حتما دلیلی وجود داره که باید صبر کنم. اما خوب گاهی صبرم سر میاد. میشه یکی بیاد کاسه صبر منو هم بزنه تا سر نره و کمی بکشه پایین؟ یعنی راهی هست؟

دلم هوای مسافرت داره، ساکت و آروم. برای خودم. خودم و خودم و خودم! یک سفر طولانی. هرقدر که دلم خواست یک بلیط که برگشتش باز باشه!

دوباره دلم هوایی شده، بهونه میگیره و خودشو لوس میکنه! کارم شده نازکشی! منم مجبورم لوسش کنم! اخه تازگیها زیادی دل نازک شده و زود می شکنه! گاهی از دستش کفری میشم اما نگاه دخترک وادارم میکنه بازم مثل سابق نازشو بکشم و از غصه درش بیارم. گاهی می مونم باید با این دل سرکش لوس چیکار کنم! خودشم طفلی نمی دونه چی میخواد.

دلم میخواد کتاب بخونم، دلم میخواد بشینم و با خیال راحت فیلم ببینم. بعد با یک عده بشینم درباره اش صحبت کنم! دلم جلسه نقد و بررسی میخواد! دله دیگه، میخواد!

تو زندگیم یک شمارش معکوس شروع شده! حداکثر 10 ماه! دارم برای این مدت برنامه ریزی می کنم! کلی کار باید انجام بدم! دلم باز داره به لرزه میوفته! فکرش هم شیرینه و هم وحشتناک. هم لذتبخش و هم اندوهناک! مسخره است می دونم! اما من با همین چیزای کوچولوی مسخره خیلی حال میکنم!

شده تا حالا یک فیلم رو چند بار ببینین و هربار ازش لذت ببرین، هر بار همون حس اولین بار؟ راستی بهترین فیلمی که دیدن چی بوده؟ بهترین کتابی که خوندین؟

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٤