بازم يک هفته ديگه!

سلام

خوب امروز از اون روزهاس! نمی دونم از کجا شروع کنم. دیدین گاهی آدم کلی حرف برای گفتن داره اما حرفش نمیاد! کلی کار برای انجام دادن داره اما حس نیست! خوب امروز از اون روزهاس!

جای همگی خالی شب جمعه منزل عمه خانوم (مادر خانومی خان داداش) بودیم. یک مهمونی خانوادگی که اگه نخوام دروغ بگم هیچ کدوممون حس رفتنش رو نداشتیم. بنا به دلایلی! بیخیال. خلاصه که رفتیم. و البته بماند که به من که خوش گذشت. مدت طولانیی بود که خان داداش رو ندیده بودم و کلی حرف نگفته داشتیم. از در که وارد شدیم بعد از سلام و احوال پرسیهای معمول، خان داداش اومد جلو، اول سلام و روبوسی و بعد بغلم کرد و تو گوشم گفت : خیلی خری، خیلی دلم برات تنگ شده بود بیمعرفت! هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کرده بودم. آخه از زمانی که ازدواج کرده بود اینجوری بغلم نمی کرد. نه اینکه خانومش ناراحت بشه نه، خودمون مراعات میکردیم. جالب اینجا بود که تا اون شب خودمم نمی دونستم چقدر زیاد دلم براش تنگ شده. خلاصه که از بدو ورود نشستیم کنار هم و به گپ زدن. تازه آخر شب هم که می خواستم برگردم خونه می گفت نمیشه شب بمونی، میدونی چند وقته نیومدی خونه ما، می دونی چند وقته حتی دیگه شب نمی مونی! خلاصه قرار گذاشتیم که امشب برم خوونه اشون و از عروس خانوم هم قول گرفتم مهمون بازی درنیاره. خان داداش مسافره و داره میره سفر. حدود یک ماهی طول میکشه. قراره من بشینم فکرامو بکنم ببینم سوغاتی چی دلم میخواد!

دیگه اینکه هفته خوبی رو شروع نکردم. از همون ساعات اولیه پر بود از استرس و کلافگی و ...! بیخیال. خوشحالم که امروز دوشنبه است. دوشنبه ها رو دوست دارم آخه کمر هفته می شکنه و هفته میوفته تو سرازیری! این هفته تفریبا هر روز یک برنامه ای دارم.

دیشب هم تولد خواهر خانومی بود و مهمون داشتیم، البته سر زده! خوش گذشت. مدتها بود خونه اینقدر شلوغ نبود.

عجیب احساس خستگی میکنم. دلم یک مسافرت طولانی مدت میخواد. بخصوص که یکی هر از چند گاهی بهم سیخونک میزنه که پاشو بیا دبی! دلم میخواد بزارم برم. هوس بازنشستگی دارم! دوست دارم بشینم یک گوشه و فقط موزیک گوش کنم و کتاب بخونم! به این می گن یک زندگی رویایی و صد البته بدون هیجان! بگذریم.

راستی یادم رفت بگم، ته تغاری خونه هم به جمع مهندسا وارد شد. البته الآن نه ها خدا بخواد 4 سال دیگه! به قول دوستی، مهندسین خونمون کامل شدن!

خوش باشین و سرشاد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٩