درگيريهای دخترانه!

سلام

خوب راستش یک چند روزی بود که اصلا حالم خوب نبود. درد قدیمی دوباره برگشته و اینبار شدیدتر اونقدر که اینبار مجبور شدم برم دکتر! فکر کنین من و دکتر رفتن!!!! آخر جوک بود. خلاصه که حرفهای همیشگی و خوب بیفایده! داروهای احمقانه و منم که بخورش نیستم! البته بماند که اینبار کمی قضیه جدی تره و آقای پدر وادارم کرد قول بدم حداقل تا زمانی که کمی بهتر بشم دارو بخورم. منم که روی حرف آقای پدر حرف نمیزنم! حس بدیه باید برم پیش دکتر عزیزم و بگم من حرفم و پس میگیرم، نسخه بنویس! شاید راه درست اینه نمی دونم! بیخیال قرار شده بهش فکر نکنم. بگذریم فعلا که حالم بهتره!

تو این چند روز همه نشستن روبروم و با تعجب گفتن تو دیگه چرا (انگار من آدم نیستم)، خوب حرف بزن (تو که همیشه عقیده داری آدم باید صحبت کنه!)، مشکل رو پیدا کن . مشکل که پیدا بشه راه حلش هم پیدا میشه (راه حل همه چیز خنده است، نیست که منم اصلا نمیخندم!). دیگه کم آوردم و وقتی خانوم مادر عزیزتر از جان شروع کردند به تکرار مکررات برای اولین بار دهن باز کردم و خیلی رک بهش گفتم مسئله چیه. فقط نگاهم کرد و سکوت! آخر سر با لبخند گفتم : اگه راه حلش رو پیدا کردین بهم بگین! پاسخ فقط در آغوش کشیدنم بود. نمیشه همه مشکلات رو به زبون آورد. همه مشکلات هم راه حلشون به این سادگیها نیست. دوباره رو آوردم به ورزش. باید شنا رو شروع کنم اینجوری ذهنم پاک میشه! هرچند که این راه حل به قول دکترا موقته! اما فعلا چاره ای نیست! بیخیال این نیز بگذرد. چیزی که این وسط خیلی ارومم کرد که فهمیدم مشکل من یک اپیدمی جدی و اساسی در میان خیلی از دخترهای ایرونیه! بیخیال، مهم اینه که من فعلا خوبم! هم از نظر روحی و هم جسمی.

دیشب تولد پسر یکی از دوستان خانوادگی بود. مدتها بود مهمونی به این خوبی نرفته بودم. مهمونی خانوادگی این همه شور و حال، باورم نمیشد. تا 2 صبح! آخر خوشی بود. برای اولین بار به هیچی فکر نکردم. برای اولین بار در طی این سالها احساس ناراحتی نکردم که تنها هستم و خیلی چیزای دیگه! خیلی خوش گذشت. دیشب من و دخترک کلی شیطونی کردیم و خوش گذروندیم. با هم تصمیمات جدید گرفتیم و دخترک لبخند میزد آخه از پیشرفت این چند وقته راضی بود. با خودم فکر می کردم گاهی تغییر چقدر ساده تر از اونیه که فکرش میکنیم! و حالا باز هم تصمیمات جدیدتر! برنامه ریزیهای جدید و ...! بعضی در دست اقدام و بعضی در دست بررسی. من و دخترک براشون طرح میریزیم و بحث میکنیم و برنامه زمانی تعیین میکنیم! انگار داریم مدیریت پروژه می کنیم. آی می چسبه آی می چسبه! زندگی اینجوری هیجانش بیشتر میشه. امتحان کنین!

خوشحالم که آخر هفته شده. دلم میخواست میتونستم برم شمال! اما از اونجایی که عمه خانوم مهربون شخصا برای مهمونی امشب دعوت به عمل آوردن و قول حضور گرفتن، نمیتونم برم. شاید هفته آینده! امیدوارم که آخر هفته شیرینی پیش رو داشته باشیم.

خوب و خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٥