تفکرات نافرم من!

سلام

خوب راستش خیلی دلم هوای نوشتن داره اما از چی و کجا نمی دونم. دلم بدجور هوایی شده! مدتها است که هوایی شده، هر بار به یک طریقی به راه خودش بر می گشت و بیخیال میشد اما اینبار مثل اینکه قصد نداره آروم بگیره.

این سفر چند روزه خیلی چیزا رو بهم ریخت. منو آروم کرد اما دخترک و دلم رو پریشون. حالا هر دوتاشون افتادن به جون من. نمیدونم شاید دیگه وقتشه بعضی چیزا رو تغییر بدم تو زندگیم. شاید دیگه وقتشه که با خودم و اعتقاداتم کنار بیام. از تغییر نمی ترسم اما هنوز راهش رو پیدا نکردم. نمی دونم از کجا باید شروع کنم. از طرفی هم همش فکر می کنم شاید اینا فقط به خاطر خستگیه. شاید دلم هوایی شده و هزار و یک شاید دیگه. سعی می کنم بهشون توجه نکنم اما مگه میشه.

تو سفر اتفاقاتی افتاد که برام عجیب بود. از خودم تعجب کردم. نمی دونم چرا عادت کردم اینجوری فکر کنم که اگه جنس مخالفت بهت محبت کرد یا هر پیشنهاد کمکی داد در قبالش داره برات تور پهن میکنه و فکر تصاحب داره! اکثر مواقع هم فقط میخواد دلی از عزا دربیاره. الآن که دارم اینا رو میگم حس بدی نسبت به خودم دارم. اونجا به سختی کمک و لطف آقایون رو قبول می کردم و جالب اینجا بود که در نهایت تعجب میکردم از این محبت بی توقع! از اینکه پسری کنار باشه، بهم کمک کن، برام وقت بزاره اونم بدون هر چشم داشتی؟ از خودم می پرسم چرا اینجوری شدم. چرا اینقدر افکارم مسموم شده. ته ذهنم برای خودم دلیل می تراشم که به خطر جامعه مونه! اما حس میکنم این واهی ترین دلیل ممکنه! به فرض که اینجوری باشه، من چرا اجازه دادم ذهنم اینقدر سیاه و مسموم بشه! از خودم بدم اومد. این بخش وجودم رو دوست ندارم.

یک چیز خیلی جالبی که اتفاق افتاد این بود که یک روز صبح من تو لابی برای خودم نشسته بودم که یکدفعه شنیدیم یکی در حال نشستم بهم گفت : Hi there، خوب تا اینجا قضیه عادی بود پاسخ سلام رو دادم و مکالمه من با مرد، تقریبا سن و سال پدرم، شروع شد. وقتی ازم پرسید از کجا اومدم و بهش گفتم ایرانی هستم مثل خیلیهای دیگه بهم گفت فکر کردم ایتالیایی هستی. لبخند زدم و پرسیدم و شما؟ وقتی گفت امریکایی قیافه هر دوتا مون جالب بود. من هر لحظه منتظر یک برخورد بد بودم یا اینکه مثلا طرف به یک بهونه ای پاشه بره! جالب بود که نشست و به پپ زدن ادامه داد! کمی با هم گپ زدیم و من چقدر از این گپ لذت بردم. داشتیم گپ می زدیم که پسری جوون اومد به سمتمون. اشتباه نکرده بودم پسرش بود. منو به پسرش معرفی کرد البته بماند که تا اون لحظه اسمم رو هم نمی دونست. کمی صحبت کردیم و اونا باید میرفتن. زمان رفتن پسرش نیمه راه برگشت و گفت نمیخوام صرف تعارف بگم اما دختر زیبایی هستی و من ته دلم فکر میکردم طفلک دختر ایرونی زیبا ندیدی که قیافه معمولی منو زیبا میدونی! قضیه زیبایی برام عادی شده بود. جایی نبود که نرفته باشیم و مورد تحسین قرار نگرفته باشیم. و من تمام مدت با خودم فکر میکردم یا ما نمی دونیم زیبایی یعنی چی، یا اونا تا حالا زیبارو ندیدن!

وقتی داشتیم بر می گشتیم، تمام کسانی که ما رو می شناختن و تو این چند روز ما باهاشون برخورد داشتیم اظهار ناراحتی میکردن و من باز از خودم بدم اومد. احمقانه است اما تمام این حرفا رو میزاشتم پای تعارفات بی اساس خودمون. بارها از خودم پرسیدم چرا اینجوری شدم. چرا فکر میکنم تمام این حرکات تظاهره! و بعد فکر میکردم این آدما دلیلی برای تظاهر و چاپلوسی ندارن. حس می کردم سرم به جایی خورده و من اون آدمی که بودم نیستم. از خودم می پرسیدم چرا اینقدر تغییر منفی داشتم؟ من که اینجوری نبودم. حداقل تا یک سال پیش. نمی دونم چی به سرم اومده. اما تصمیم گرفتم این روال رو تغییر بدم. باید تغییر کنم. قرار نیست افکار منفی تو زندگی من جایی داشته باشن.

گذشته از همه اینا بهترین قسمت ماجرا اینجا بود که شب جمعه کلی تلفن داشتیم و کلی دعوت. نمی دونستیم دعوت کی رو برای بیرون رفتن قبول کنیم! شب جمعه به یاد موندنی و خوبی داشتیم. کلی به هر سه تامون خوش گذشت.

خلاصه اینکه من تصمیمم و گرفتم. می دونم هم وقتی تصمیمی میگیرم عملیش می کنم. زود زود. می خوام این افکار منفی رو بریزم دور و دیدگاهم رو عوض کنم. شایدم کمی به حرفای این دل هوایی شده گوش کنم و ببینم در اینباره چه میشه کرد. حس میکنم باید کمی زندگی کنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٢