به شيرين جانم-۲

عزیزکم سلام

ببخش که مجبور شدم نامه رو بی پایان بزارم. مجبور شدم برم. خوب کجا بودیم؟ رفتنت، اون هم بی خداحافظی. حتی فکرش هم برام عذاب آوره. نمی تونم اون تصاویر رو از ذهنم پاک کنم. گاهی آرزو میکردم ای کاش میشد داروی بهم تزریق میکردن که حافظه ام از زمان چند ثانیه قبل از رفتنت به بعد پاک میشد. ای کاش ای کاش ای کاش و هزاران ای کاش دیگر. ضجه های مادرت وحشتناک بود. سکوت پدرت و من چقدر دلم میخواست می تونستم تو اون شرایط کنارشون باشم، اما چطور. می گفتم کی هستم اونم تو اون شرایط. مادرت تحمل شنیدنش رو نداشت. گوشه ای تکیه به دیوار زده بودم و در دنیای خودم غرق بودم. دوستانمون اصرار داشتن که برم خوونه! چه خیل باطلی کدوم خونه اون چهار دیواری بدون تو دیگه خونه نبود. هنوز باورم نمیشه! اوردنت روی اون تخت سپید، با اون همه ملحفه سپید. دلم پر می کشید برای اومدن کنارت اما...! مادرت فریاد می کشید، فریادی بی وقفه و  پدرت تلاش در آروم کردنش داشت! و من از دور نگاهت میکردم. حتی اجازه نداشتم برای آخرین بار نگاهت کنم. در خیالم خودم رو میدیم که به سمت اون تخت سپید گام بر میدارم، آروم ملحفه رو از صورتت کنار میزنم، صورتت رو غرق بوسه می کنم و برای آخرین بار نگاهی و وداعی دردناک! درک نمی کنم که چرا زمین به جای خورشید به دور من چرخ میزنه! دنیا سیاه و تار میشه، وقتی چشم باز میکنم همه رفتن، به جز چند دوست!

شیرین من، سیاه پوش تو بودن سختترین کار دنیا است. بخصوص تویی که رنگ سیاه رو دوست نداری! دوران سختی رو پشت سر گذاشتم. هر شب یک کابوس، تکراری و دردناک. از روز آشناییمون تا روزی که بهم ابراز عشق کردی و من فکر میکردم داری سر به سرم میزاری. چقدر عاشق تو بودن ساده و زیبا بود. لذتی که تمومی نداشت. چه رویایی بود وقتی ازم خواستی یک عمر کنار هم باشیم. بی سر و صدا، بدون اطلاع خانواده ها! خونه کوچیک تو یا بهتره بگم ما. خوشبختی یعنی کنار تو زندگی کردن. یعنی با تو بودن. همه اینها مثب فیلمی جلوی چشمم رژه میرن! آخرین شب با تو بودن. شب قبل از رفتنت! شام دو نفره، موزیک و بازهم شبی دیگر در کنار تو، همراه با گرمای وجودت. هنوز گرمای نفسهات رو روی پوستم حس میکنم. صدات هنوز در گوشم نجوا میکنه! صبح با احساس سرما چشم باز می کنم. هنوز کنارمی. آروم و بیصدا، با همون لبخند افسونگرت. پس چرا من احساس سرما می کنم. صورتت رو نوازش می کنم. چقدر سردی! آه از نهادم بلند میشه. باقیش رو خودت بهتر از من میدونی.

عزیزدلم، چقدر سخت بود. حتی نمی تونستم به راحتی عزادار تو باشم. تنهای تنها! حالا ازت فقط یک مشت خاک و یک سنگ سرد برام مونده! این خیلی بی انصافیه! چطور تونستی با من چنین کنی! چطور دلت اومد. به عکسهات نگاه میکنم و از خشمم برات میگم. رفتی بدون خداحافظی، حتی بدون یادگار! حالا من موندم تنهایی، من موندم و خستگی و نبود تو، من موندم و غم دوری تو. تو رفتی و من شدم رفیق نیمه راه! کاش میشد من هم همراهت بودم.

رویای من، رویای شبهای تاریک من، امروز درست 41 روز از رفتنت می گذره. باورم نمیشه. جسمم در این مدت ساز ناسازگاری زده با من! اطرافیان فکر میکنن از سر لجبازیه که غذا نمی خودم. چرا درک نمی کنن! باور نمی کنی امروز بعد از 40 روز لبخند زدم. حالا ما روبروی آیینه به هم نگاه میکنیم. می دونم جنگ سختی در پیش دارم. اما ما تصمیمون رو گرفتیم. ازت ممنونم که منو تنها رها نکردی! باورش برای خودم هم سخت بود. وقتی دیروز، کنار اون سنگ سرد، بخاطر ضعف از حال رفتم، وقتی تو بیمارستان بهوش اومدم، وقتی دکتر با لبخند بهم گفت باید بیشتر مراقب باشم، بخصوص مراقب یادگار تو. با بهت نگاهش میکردم. یعنی حقیقت داشت! خواب بودم یا بیدار. این رویا بود یا کابوس. نه بیدار بودم، حقیقت داشت. بالاخره بغضم ترکید نه از سر درد و اندوه که از سر شادی. حالا ما روبروی آیینه به هم نگاه میکنیم. نوازشش می کنم. هرچند هنوز به ظاهر خیلی کوچیکتر از اونیه که بخواد حس کنه، اما من میدونم که حس میکنه. ازت ممنونم که منو تنها رها نکردی. ارت بابت این زیباترین یادگار دنیا ممنونم.حالا میدونم که دیگه هیچ وقت منو ترک نمی کنی. راه سختی پیش رو دارم. اما ما تصمیم خودمون رو گرفتیم.

عزیزکم مراقب خودت باش که من و یادگارت عجیب بهت نیاز داریم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤