به شيرين جانم-۱

عزیزکم سلام

از دستم عصبانی هستی؟ نه میدونم که نیستی هیچوقت از دستم عصبانی نشدی یا حداقل بروز ندادی. اما می دونم که ازم دلخوری، نه به خاطر خودت که به خاطر ما. حق داری خیلی حق داری، هرچند که من هم حق دارم. درست مثل خودت.

شیرین من، دلم عجیب برات تنگه! خیلی زیاد، شاید به اندازه ستاره های های آسمون. همون ستاره هایی که عادت داشتیم کنار هم، درازکش، نگاهشون کنیم. نمی دونم از کجا شروع کنم، هرچند که خودت همه چیز رو میدونی و نیازی به بیانش نیست. اما مینویسم چون من به این نوشتن نیاز دارم. خوب میخوام از رفتنت شروع کنم. امروز درست ۴۰ روز است که منو تنها گذاشتی. باورت میشه. نمیدونم زود گذشت یانه! اما میدونم بیش از حد توان من سخت گذشت.

عزیزدلم، وقتی که منو تنها گذاشتی و رفتی، وقتی کاری کردی که من شدم رفیق نیمه راه، دلم میخواست فریاد بکشم. نمی تونستم تو رو ببخشم. برام قابل قبول نبود. چطور اینقدر ادعای عشق میکردی و باز تونستی منو رها کنی! هر چند که امروز خوب میدونم در تمام این لحظات کنارم بودی. اما من اونقدر عصبانی و خسته بودم که نمی تونستم ببینمت. باورش برام سخت بود. فکر میکردم اسیر کابوسی هراس انگیزم و فقط کافیه چشمهام رو باز کنم، تا بیدار شم و ببینم تو هنوز کنار من آروم خفته ای. اما کابوس نبود. بارها و بارها چشمهایم را گشودم و سعی کردم بیدار شم اما در کمال تعجب میدیدم که بیدارم.

رویای شبهای تاریک من، تویی که زمانی رویای من بودی، برام وحشتناک ترین کابوس زندگیم شده بودی. در تمام این مدت 40 روز من بیصدا نشستم. حتی قطره اشکی برای گریستن نبود. دوستانی که از راز عاشقی ما خبر داشتن کنارم بودن و سعی میکردن آرومم کنن. اما چه خیال باطلی! آرامش من بدون تو! نه ممکن نبود. حس میکردم این همش یک بازیه احمقانه است و هر لحظه تو از در وارد میشی و میگی: دیدی باختی، نتونستی منو پیدا کنی! تو میخندی و من دلم میخواد فریاد بکشم. اما این بازی نبود. حقیقت داشت. رفته بودی، بیصدا بدون هر پیامی، حتی بدون خداحافظی، بدون من!

آرام جانم، حالا دیگه واقعا آرام جان منی! نمی تونم فراموش کنم اون شب رویایی و کابوس سحر رو، بی تو بیدار شدن! هنوز باورم نمیشه. مادرت ضجه میزد و سراغت رو می گرفت و من گوشه ای باید پنهان میموندم. تقصیر تو بود که هیچوقت نخواستی من رو به خوونوادت معرفی کنی، میخواستی سورپریزشون کنی! کردی اما نه اونجور که برنامه ات بود. نمیشه از دست تقدیر فرار کرد. نمیشه. تو اونجا بودی در چند قدمی من و من حتی اجازه نداشتم برای آخرین بار نگاهت کنم، ببوسمت. تو حتی نخواستی خداحافظی کنی. گیجم احساس میکنم دوران زمین زیاد شده و زمین به جای خورشید به دور سر من میچرخه، شاید هم این منم که میچرخم. نمیدونم. وقتی به هوش میام همه رفتن. غیر از چند تن از دوستانمون. من موندم بدون تو!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸