دختر توی آيينه.

دلم عجیب هوای تنهایی داره، مثل همیشه به اتاقم پناه می برم. عود روشن می کنم و تمام شمعها رو! درب رو می بندم آخه خانوم مادر از بوی عود خوشش نمیاد، پنجره رو هم باز میکنم. مثل هر شب می شینیم پشت میز آرایشم، میزی که میز آرایش نیست، تنها ایده ای شاید خلاقانه باشه، روبروی آیینه قدیمی! آیینه سر سفره عقد خانوم مادر، هرچند قدیمی و رنگ و رو رفته، اما برای من هنوزم زیبا و جذاب! موزیک مورد علاقه ام، صدای طبیعت در کنار موسیقی اسکاتلندی آروم. عجب حس رخوتی! صدای ته تغاری خونه میاد که داره با آقای پدر گپ میزنه و من بی اختیار لبخند میزنم.

به آیینه نگاه میکنم. نگاهمون با هم تلاقی می کنه. لبخند میزنه، لبخندی که نمیتونی بی پاسخ بزاریش. دستم رو روی سطح سرد و صاف آیینه میزارم، اون هم. گرمای دستش مست کننده است. موهامو باز می کنم. برس رو برمیدارم، از دستم میگیردش. شروع می کنه به برس کشیدن. از توی آیینه بهم نگاه می کنیم و لبخند می زنیم. دلم ضعف میره برای نگاه و خنده هاش. وقتی لبخند میزنه، چشمهاش هم میخنده! برس رو روی میز میزاره و از پشت بغلم میکنه! همونطور که من خانوم مادر رو و هرکس دیگه ای که خیلی دوستش دارم رو! گونه هام رو می بوسه و من در تمام این مدت، از توی آیینه بهش نگاه می کنم و لبخند می زنم. لبخندی از سر لذت! آروم خودش رو توی بغلم جا میکنه، همونطور که من همیشه خودم رو تو بغل خانوم مادر جا میکردم.

در آغوش می کشمش و روی تخت می شینم. سر کوچیکش رو تو قوس گردن و چونه ام جا میده! گرمای نفسهاشو دوست دارم. موهاشو نوازش می کنم، همونطور که خانوم مادر من رو نوازش میکرد. باهاش حرف میزنم، از تما خستگیها و ناملایمات، از اینکه چقدر حضورش زیبا و آرام بخشه، می بوسمش. دراز می کشم روی تخت، اونم کنارم. سرش رو به عادت همیشگی میزاره روی بازوم. با شیطنت نگاهم میکنه و میگه :« دیگه کافی نیست، نمیخوای این حصار رو برداری؟ نمی خوای دل ببندی؟» موهاش رو می بوسم و با لبخند میگم :« چرا. حصار رو برداشتم. دل بستم. نمی بینی؟ برای همین نیست که اینقدر آروم و شادی؟» لبخند میزنه و چشمهاش رو میبنده و آروم به خواب میره. توان مقاومت ندارم، خودم رو می سپرم به خوابی آروم و شیرین.

مدتهاست که کودک درونم آرومه! لبخند میزنه! دختر توی آیینه عجیب احساس رضایت میکنه! هرچند که همه چیز زندگیمون عالی نیست، هرچند که درگیری های خاص خودمون رو داریم، اما احساس خوشبختی میکنیم. و با تمام وجود شاکر از این همه موهبت و احساسهای زیبا، علیرغم تمام ناملایمات زندگیمون.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۸