بازی فيلمنامه!!!

سلام

خوب راستش کمی خسته ام و خوب بیخواب! چندین شبه که یا نمی خوابم یا خواب آروم ندارم. خوابهام پر شده از رویاها و کابوسهای بیربط و خسته کننده. رویاهایی بس شلوغ، درست مثل ذهن خسته من. دلم نمیخواست تو این شرایط بنویسم. اما وقتی به عادت همیشه به وبلاگهای دوستان سرک می کشیدم دیدم قهوه عزیز به یک بازی دعوتم کرده. دلم نیومد محبتش رو بیجواب بزار. اما قبلش قهوه عزیز اگه بیحوصله جواب میدم، منو ببخش.

اما بازی : اگه قرار باشه یک فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنند:

1-      چهار اتفاق مهم که حتما باید بهشون اشاره بشه:

خوب اگه بخوام رو راست باشم، من زندگی یکنواختی نداشتم، زندگی من بالا و پایین و حادثه زیاد داشته، خوب بزار ببینم : اولیش دوران کودکی منه، یک بچه شیطون و پر انرژی، کودکی من بیانگر زندگی امروز منه! دومیش دانشگاه رفتن منه! قبولی دانشگاهم که سرنوشت منو عوض کرد. سومیش : مسافرتهام بخصوص مسافرتم به روسیه! چهارمیش: آخه من که سنی ندارم! چهارمی رو بیخیال شیم باشه!

2-      چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره:

خوب اولیش: اون روزهایی که از مشکلاتم برای خودم کوه ساخته بودم. دومیش: می دونین فکر میکنم بهتره به همه زندگیم اشاره بشه! تو زندگی من اگه چیزی رو چه خوب و چه بد حذف کنن، معنی روش ازم میگیرن!

3-      خلاصه ای از اخلاق و شخصیت و غیره که باید بهشون اضافه بشه:

خوب من وقتی اراده کنم کاری رو انجام بدم خوب انجام میدم حتی با بیشترین مشکلات. گاهی عجیب صبورم و گاهی هم ...! مثل هوای ماهم می مونم.

4-      با توجه به چهره "واقعیتون" کدوم یک از هنرپیشه ها رو برای نقش انتخاب می کنین؟

راستش هیچ شباهت ظاهری به هیچ هنرپیشه ای ندارم، چه ایرانی چه خارجی!

اینم از بازی! دیگه اینکه دلم گرفته، خیلی هم گرفته! یک دنیا حرف نزده دارم. گاهی دلم میخواد حرفام رو فریاد بزنم. اینا رو نگفتم که فکر کنین افسرده ام و ناراحتم و از این حرفا! فقط خواستم بگم تو اعماق آسمون دلم یک تیکه ابر سیاه کوچولو جا خوش کرده. گناهی هم نداره، حتما جای دیگه ای برای رفتن نداره! احتمالا نه بادی میاد که با خودش ببردش نه آفتابی که بارونش کنه! گاهی وقتها زندگیمون اینجوریه! که اینم برای خودش خیلی خوبه، باعث میشه خیلی چیزا یادمون بیاد! مثلا یادمون بیاد روزهایی بودن که آسمون دلمون آبی و آفتابی بوده! حالا میتونی با یادآوری اون روزها به خودت بگی هیچ ابری موندنی نیست هرچقدر هم که سیاه و سنگین و بزرگ باشه!

فکر رفتن یک دم راحتم نمیزاره! دلم سفر میخواد. یک سفر دور. به جایی که هیشکی منو نشناسه. یه جای دنج و ساکت. اگه جایی رو سراغ دارین بهم بگین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦