مسافرت مجردی!

سلام

خوب راستش الآن دارم از خواب میمیرم، یعنی دارم از کمبود خواب میمیرم. خیلی هم حس نوشتن نیست اما فکر کردم شاید اینجوری یک اتفاقی بیوفته! نمیدونم چی اما شاید یک تحولی!

هفته گذشته تقریبا در سکوت گذشت، در صبر، در انتظار! برای خیلی کارها و خیلی اتفاقها که شاید انجام شدن و من چون نمی دونستم باید منتظر چی باشم ندیدمشون! خلاصه که برای خودش هفته ای بود.

چهارشنبه بالاخره بعد از کلی صحبت و استدلال و مشورتهای خانوادگی قرار شد که من و ته تغاری خونه دوتایی بریم شمال. خواهر خانومی که مسافر بودند و پنجشنبه صبح پرواز داشتند و خوب خانوم مادر و آقای پدر هم برنامه ریزی کردند که جمعه صبح بیان شمال و دوشنبه برگردند. بعد از کلی ماجرا و صحبت برنامه ریزی کردیم و من برای اولین بار تو جاده هراز رانندگی کردم. تازه فهمیدم که واقعا از رانندگی بخصوص تو جاده لذت میبرم! کلی هیجان داشت. این چند روز رو پیش خاله بودم، ته تعاری خونه هم پیش دوستاش! خوب بود. آرامش خوبی بود. بیخیال موبایل شدم تقریبا خاموش بود، هرچند که اگر روشن هم می بود کسی نمی تونست باهام تماس بگیره! نقاط کور!!! زندگی بدون تکتولوژی! استراحت، کتاب و گپهای بی پایان با خاله! دیروز هم قرار بود برگردیم. راه افتادیم سمت تهران و چشمتون روز بد نبینه اونقدر شلوغ بود که از آمل دور زدیم و برگشتیم. اما اینبار دیگه پیش خاله نرفتم. رفتیم ویلا دوست ته تغاری خونه و خانواده اش اونقدر اصرار کردند که روم نشد بگم نمیمونم! شب هم اونجا بودیم. صبح ساعت 4:30 راه افتادم و 9:30 سرکار بودیم. تازه دیشب هم اصلا نخوابیدم. حالا دیگه خودتون تصور کنین حس و حال الآن منو.

نمی دونم چرا، اما چند روزه که احساس می کنم یک بغض فرو خورده داره گلوم رو فشار میده! درد عجیبی وجودم رو گرفته!!! اصلا حس خوبی نیست! این چند شب اخیر عجیب ترین خوابها رو دیدم! حالا فقط منتظر یک تلنگرم برای گریه کردن! شایدم گریه کردم خدا رو چه دیدین! اینجوری احتمالا حالم خیلی بهتر می شه!

زندگی گاهی بازیهای غریبی داره! گاهی آدمهای عجیبی سر راهت قرار میگیرن. گاهی ....! همکار جدید تمام تلاشش رو برای جلب اطمینان من میکنه! عقل و منطق میگه باید بهش اعتماد کنم اما دلم رضایت نمیده! دلم باورش نداره و من بنا به دلایل خاص خودم بیشتر دلم رو باور دارم تا عقلم رو! چرا نمیدونم! شاید بخاطر یک حس درونی! نمی دونم! گاهی بعضی آدمها رفتارهایی می کنن که عجیب دور از انتظارته، مهم نیست مثبت باشه یا منفی، مهم اینه که دور از انتظارته! گاهی حس میکنم آدمهای دور و برم تغییر میکنن و بعد سریع از خودم می پرسم نکنه این منم که دارم تغییر میکنم؟

حس غریبی دارم! هنوز خودمم نمیدونم چیه! فقط یک حس! یک حس که غیر قابل تشریح! دلم سفر میخواد، یک سفر طولانی، به یک جای دور! رابین هود به این میگه فرار و در کل عقیده داره که فرار راه حل مشکلات و مسائل زندگی نیست. نمی دونم شاید فرار باشه، اما من هنوز جواب یک سوال رو نمی دونم، فرار از چی یا شایدم کی؟ اصلا چرا دلم میخواد برم؟ چی توی این رفتن وجود داره؟ میخوام به چی برسم که با موندن نمی تونم! دلم یک دوست میخواد. دارم دنبال دوست می گردم، دوستی که به معنی کامل کلمه دوست باشه، همراه باشه، همدم باشه. یکی که بشه باهاش حرف زد. دلم برای یک دوست قدیمی عجیب تنگه! بعضیها ازت دور میشن خیلی دور، اما هیچوقت از زندگیت بیرون نمیرن. دلم میخواد برای آدمای دور و برم اینجوری باشم! اما من اینقدرها خوب نیستم. من انقدرها قوی نیستم. گاهی خیلی احساس ضعف میکنم! البته فقط گاهی ها! بگذریم

امیدوارم هفته خوبی برای هممون آغاز شده باشه. حداقل به خاطر اینکه شروع این هفته با عید بوده. خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٧